سرمقاله:   « به دلیل استالین کمونیست شدم»   -  نویسنده: چه‌گوارا                                               نظرات ارائه شده در مقالات این سایت به معنی تطابق کامل آنها با نظرات مدیران سایت نیست


نگاهی اجمالی به جنبش زنان
شاید به راحتی بتوان ادعا کرد که نکته ی حائز اهمیت  در برخورد با هر جنبش اجتماعی، مبنا قرار دادن سویه ی تاریخی آن جنبش همگام با تغییر و تحولات جهانی،  منطقه ای و کشوری است، چرا که تنها با روشن کردن جنبه های مختلف تاریخی است که می توان هم به دلایل و شکل به وجود آمدن یک پدیده ای اشاره، و اتفاقا بر همین اساس راه حلی برای ان ادعا کرد، ضمن آنکه راه را بر تحریفاتی که اتفاقا امروزه بسیار سیستماتیک، جانبدار و طبقاتی به پیش می رود را گرفت. 
در این راستا آنچه که به جنبش زنان از دوران مشروطه تا کنون مربوط می شود، در روند تاریخی خود بیانگر مولفه های بسیار مهم و تعیین کننده ای است که امروز هم نه تنها ضرورت خود را از دست نداده اند، بلکه بیانگر خط های  سیاسی مختلفی است که در مواقع لزوم، به ائتلاف هم دست می زنند. از سال 1285 که قانون اساسی  مشروطه و اولین مجلس ملی تشکیل شد  و در ادامه جنبش مشروطه تا سال 1304 ، تشکلات مختلفی مانند انجمن حریت زنان، تاسیس مدارس دخترانه1285 ، تاسیس کمیته زنان در کشور ترکیه،  فعالیت کمیته زنان، تاسیس انجمن مخدارات وطن، انتشار اولین نشریه زنان به صاحب امتیازی و مدیریت سمیه کحال، برگزاری کنگره آموزش دختران، درخواست وکیل ارعایا نماینده همدان در سطح علنی مجلس برای اعطای حق رای به زنان، تاسیس انجمن خواتین، انتشار ماهنامه به صاحب امتیازی ربابه نواب صفوی، تاسیس مدرسه برای دختران بی بضاعت به همت صدیقه دولت آبادی، تاسیس مجله کشف حجاب به همت شهناز آزاد وابوالقاسم ازاد سال 1302 و .... مشاهده می کنیم که مطالبات زنان در دوران مشروطیت  در میان فقط زنان بسیار سطح بالای جامعه- بر این اصول؛ 1- آموزش زنان،

2-  تغییر قوانین خانواده.

3 - حق رای

4- رفع حجاب استوار است. 

اگرچه جنبش زنان نتوانست به همه ی خواسته هایش جز عمومی کردن تحصیل دست یازد، اما نسبت دادن کشف حجاب توسط رضا شاه در سال 1310 ، توسط شبکه های مختلف اجتماعی که اکنون به یمن استفاده از میلیون ها دلار ثروت به یغما رفته ی زحمتکشان ایران و دیگر کمک های بین المللی برای سلطنت طلبان، در شرایطی که لغو حجاب به یکی از مطالبات مهم زنان ایران بدل گشته، نه تنها ستم گری مناسبات سیستمی که رضا شاه دست نشانده  را انکار می کند، (مناسباتی که  در جهت گسترش مناسبات جهانی سرمایه در ایران و منطقه بود)، بلکه تلاش آنها را می رساند که به عنوان یک نیرو  خود را به جلو صحنه کشانده  و مقبولیت اجتماعی بیابند. 

افت و خیزهای جنبش زنان هم در ماه های قبل و بعد از قیام در واقع از یک طرف، رنجوری سال ها سرکوب دوران پهلوی اول و دوم را را بیان می کرد و از طرفی، شور انقلاب، تغییر و رهایی را مبارزه ی جانانه ی 6 روزه هشت مارس تنها برای گرامی داشت آن روز نبود، بلکه به گفته  فعالین زن آن دوره، اعتراضی بود به لغو قانون حمایت از خانواده توسط خمینی و اعتراض به فرمان حجاب اجباری. خیل عظیم زنان معترض از موقعیت های مختلف طبقاتی، سنی، ملی، مذهبی (بر خلاف دوران مشروطیت) و....از یک سو و موضع گیری جریانات مختلف سیاسی نسبت به جنبش زنان از سوی دیگر هم، مبرمیت این مقطع تاریخی را در رابطه با جنبش زنان برجسته تر می کنند. عدم تحلیل درست ماتریالیسم تاریخی/ دیالکتیکی، آلودگی به فرهنگ پدرسالاری و مردسالاری و... باعث شد، ضد انقلاب با  درهم شکستن اولین سنگرهای انقلاب زنان و خود زنان، جان و قدرت تازه ای برای قلع و قمع کردن دیگر جریانات سیاسی به کف آورد. این موضوع اما بعد از چهل و اندی سال از قیام،  هنوز حائز اهمیت است،  چرا که علی العموم چپ نتوانسته جمع بندی و نقدهای مشخص خود را با اقدامات عملی به اثبات رسانیده و غلبه بر فرهنگ مردسالارانه در جنبش کمونیسیتی را به  یکی از اولویت های مبارزه ی خود بدل کند. 

اگر برای هر دوره ای از حضور جنبش زنان خصوصیتی را در نظر بگیریم، به جرات می توان گفت؛ مقاومت و بعدها تلاش برای افشاگری آنچه در زندان های جمهوری اسلامی بر زندانیان سیاسی مخصوصا زندانیان زن رفت، خصلت نمای دهه ی شصت بود. به یمن این مبارزات بود که مجالی برای پرداخت به مفاهیمی مانند "تجاوز جنسی" به وجود آمد، چرا که افشاگری و برخورد با چرایی شکنجه، ابزار آن و گفتن اینکه این ابزار در دست چه کسی است و به منافع چه کسی یا کسانی خدمت می کند، به صورت واقعی چند دهه بعد توسط فعالین زنی مانند سپیده ادامه پیدا کرده، او پدیده ی  بازجو خبرنگار را مطرح و هنوز هم از داخل زندان از آنچه بر زنان می رود دست بر نمی دارد. افشای اینکه تمرکز جمهوری اسلامی بر بدن زن و تبدیل کردن آن به عرصه ی ای برای کانونی ترین سرکوب ها مهم است چرا که این سرکوب ها ناشی از سبعیت جمهوری اسلامی نیست، بلکه بیان کارکرد سیستم مالکیت خصوصی، سلطه ی روابط کالایی جهانی و درهم تنیده گی با ایدئولوژی دینی است. 

با این همه جنبش زنان در دهه های هفتاد و هشتاد از تک و تا نیفتاد، تلاش برای دستیابی هرچه بیشتر به صندلی های دانشگاه، حضور هرچه بیشتر در مناسبات اجتماعی، هنری، ورزشی و مقاومت های اگرچه پراکنده اما روزانه، تغییر و تحولاتی را در درون جامعه به وجود آورد و اتفاقا از بطن رشد اجتماعی و آگاهی زنان، کمپین یک میلیون امضا به نوعی تلاش برای پاسخ بخشی از اصلاح طلبین حکومتی، و دیگر فعالین با گرایشات راست، به سربرآوردن اعتراضات زنان بود. مطالبات کمپین یک میلیون امضا به مراتب عقب مانده تر از خواست های دوران مشروطیت بود. در دوران مشروطه در رابطه با مطالبه ی لغو حجاب کسی مانند ابوالقاسم خان آزاد مراغه ای به دلیل فعالیت هایش در این راستا بارها زندانی و تبعید شد، در حالیکه کمپین یک میلیون امضا، در رابطه با حجاب به صورت شرمگینانه اشاراتی به پوشش داشت همین و بس چرا که اصلا بنا نبود به ریشه ها دست برد.

با بالاگرفتن مبارزات زنان بعد از دو خیزش مهم در سال های 96 و 98 ، همچنان که همه ی دیگر جنبش های اجتماعی، کیفر خواست خود را علیه کلیت نظام سرمایه داری اسلامی اعلام کردند، جنبش زنان هم به کیفیت دیگری در آگاهی، حضور اجتماعی، سازماندهی و مطالبه گری نه تنها برای خود رسیده است، بلکه به نظر می آید جنبش زنان توانسته است به گفتمان های اقلیت های جنسیتی و کودکان کار و خیابان ورود کند.

با همه ی اینها اما، جنبش زنان پراکنده است، نتوانسته است از یک سازماندهی منسجم برخوردار شود، پیوندش با دیگر جنبش های اعتراضی سست است و رهبری رادیکال ندارد.  اگرچه همه ی دیگر جنبش های اعتراضی کم تا بیش با چنین مشکلاتی روبرو هستند، اما کار برای زنان به مراتب سخت تر است چراکه نه تنها باید در مقابل سرکوب جمهوری اسلامی مقاومت و مبارزه کنند، بلکه باید بتوانند فرهنگ پدرسالاری و مردسالاری را هم به زیر بکشند و این کار آسانی نیست  چراکه در میان هم طبقه ای هاشان، در میان دوستان، همسایگان، همکلاسی و خانواده شان، کسانی هستند که ناشی از مناسبات سرمایه داری مذهبی، آنها را به اشکالی مایملک  و یا تابع  خود دانسته  و از آن طرف اتفاقا با زنانی از طبقه ای که متخاصم است، منافع مشترک دارند. همه اینها باعث می شود کار جنبش رهایی زنان خطیر، مهم و تعیین کننده  باشد. 

بدون شک جمهوری اسلامی حاضرنیست کمترین تخفیفی در رابطه با محوری ترین مطالبه ی زنان یعنی حجاب، قائل شود، چرا که ماهیتش به عنوان یک سیستم  تئوکراتیک سرمایه دار از بیبن خواهد رفت. خوشبختانه یکی از بزرگترین پتانسیل های جنبش زنان برای پیوند با جنبش های دیگر همین لغو حجاب است چرا که اساسا با مفهوم آزادی (حتی اگر معنای بورژوایی اش مد نظرمان باشد)، رابطه ای ماهوی دارد. حق کنترل بدن، خواستی است که می تواند با تسری در میان جوانان چه زن چه مرد، با به پیش کشیدن آزادی های دیگری چون؛ آزادی بیان، آزادی تشکل های مردمی، کارگری، دانشجویی، آزادی اعتراض، اعتصاب، همچنین در میان اقلیت های جنسی و در پیوند با کودکان کار و بی شناسنامه با هرچه گسترده تر کردن توضیح ماتریالیستی، به نیروی عظیمی برای پیش روی بدل شود.

در نهایت آنچه در رابطه با تمام جنبش های اجتماعی، خاصه زنان مهم است، هژمونیک کردن گفتمان کمونیستی است با استفاده از ماتریالیسم تاریخی/ دیالکتیکی، نه تنها می توان به توضیح، روابط کالایی، خشونت نهادینه و سازمان یافته در سیستم سرمایه داری با آمیختگی به مذهب، ماهیت دولت، سپاه پاسداران، بسیج، تلاش برای کسب سلاح هسته ای، دخالت جمهوری اسلامی در منطقه، به چه باید کردهای مردمی که بیش از 40 و اندی سال است از مبارزه دست نکشیده اند پاسخ داد، بلکه می توان با توضیح ناکامی های زنان دیگر کشورها مانند زنان کردستان عراق، که در چهارچوب فدرالیسم تبلیغ شده ی احزاب ناسیونال بورژوا  فقط روز به روز به آمار قتل های ناموسی، خشونت های خانگی، شرایط اقتصادی نامطلوب، سرکوب، زندان و... افزوده شد، را توضیح، پیوستگی و در هم تنیدگی ارگانیک، ستم جنسیتی، ملی، و ستم طبقاتی را آشکار و راه دیگری را رهنمون گشت.

شیوا سبحانی

فوریه 2021

چه گوارا: « به دلیل استالین کمونیست شدم»

من به دلیل پدر استالین کمونیست شدم و هیچ کسی نمی تواند بیاید و به من بگوید که نباید کتاب های استالین را بخوانم… چهار سال پس از آغاز «استالین زدایی» خروشچف، در نوامبر ۱۹۶۰، ارنستو چه گوارا به عنوان یک نماینده رسمی دولت کوبا از مسکو دیدن کرد. علیرغم توصیه آن موقع سفیر کوبا جهت جلوگیری از چنین اقدامی، چه گوارا بر بازدید و گذاشتن گل و ادای احترام به آرامگاه استالین در گورستان کرملین اصرار نمود… در حالی که چه گوارا رهبری استالین را می ستود، او همواره به نقش ضدانقلابی تروتسکی اشاره می کرد، او را برای «انگیزه های پنهانی» و «اشتباهات اساسی» سرزنش می کرد و مقصر می دانست. او در یکی از نوشته های خود تأکید داشت: «من فکر می کنم که مسائل و چرندهای اساسی که تروتسکی برمبنای آن بود پر از غلط و نادرست بود و رفتارهای نهان او اشتباه بود و سال های آخر او حتی تیره و تاریک بودند. تروتسکیست ها به هیچ وجه هیچ کمکی به جنبش انقلابی ارائه نداده اند؛  جایی که آنها بیشترین ها را انجام داده اند در پرو بود، اما در نهایت شکست خوردند زیرا شیوه های آنها  بد ست» …  جوزف استالین، به عنوان یک شخصیت و رهبر، محصول عمل توده‌ها در درون بستر تاریخی خاصی بود. و این استالین بود که حزب بلشویک ها و مردم شوروی را برای ۳۰ سال، برمبنای میراث ایدئولوژیک استوار لنین هدایت نمود. جوزف به عنوان یک کمونیست واقعی، یک انقلابی راستین – در تئوری و در عمل ست – که ارنستو چه گوارا به ناچار برسمیت می شناسد و از آن واقعیت تاریخی قدردانی می کند.

چه گوارا: « به دلیل استالین کمونیست شدم»

بدون شک ارنستو چه گوارا، یکی از چهره های تاریخی جنبش کمونیستی قرن بیستم ست که علاقه طیف گسترده ای از مردم را از ایدئولوژی های سیاسی گوناگون به خود جلب نمود. سال ها بعد از قتل ناجوانمردانه او در بولیوی، برای انواع گرایشات مارکسیستی، چپ و مترقی – از تروتسکیست ها تا لنینیست های مبارز و از سوسیال دمکرات ها تا آزادی خواهان آنارشیست، چه گوارا به نماد انقلابی مبدل گشت. شمار قابل توجهی از آن هایی که این انقلابی آرژانتینی را تحسین می کنند، در حالی که آنها اغلب به باصطلاح «جنایات» دوران استالین مراجعه می کنند، خود را به عنوان «ضد استالنیست» معرفی می کنند، از استالین متنفرند و به استالین دشنام می دهند. چیزی که ضد و نقیض و طنز تاریخ ست این ست که: خود چه گوارا یکی از تحسین کنندگان ژوزف استالین بود.

به مناسبت ۶۳ سالگی مرگ رهبر بزرگ اتحاد جماهیر شوروی، اجازه دهید، با توجه به نوشته ها و نامه های خود چه گوارا آنچه را که او درباره جوزف استالین فکر می کرد، به یاد بیاوریم.

در سال ۱۹۵۳، واقع شده در گواتمالا، زمانی که چه گوارا ۲۵ ساله بود، در نامه خود به عمه بیاتریز خود نوشت:  «در طول راه، این شانس را داشتم که از مسیر قلمرو یوناتید فروت رد شوم، و این یکبار دیگر مرا متقاعد ساخت که چقدر این اختاپوس های سرمایه داری وحشتناک اند. در برابر عکس رهبر قدیمی و وفات یافته رفیق استالین سوگند یاد کرده ام  تا زمانی که این اختاپوس های سرمایه داری نابود نشده اند، استراحت نکنم» (جان لی اندرسون، چه گوارا: زندگی یک انقلابی، سال ۱۹۹۷۷).

سال ها قبل پس از نامه او از گواتمالا – در میان روند انقلابی در کوبا – گوارا مجددا موضع خود را نسبت به استالین تأئيد نمود:

«در این باصطلاح اشتباهات استالین فرق است بین گرایش انقلابی و گرایش رویزیونیستی. شما باید به استالین در آن مقطع تاریخی نگاه کنید که او حرکت می کرد، شما نباید به او همچون انسانی بی رحم  نگاه کنید، مگر در آن بستر تاریخی خاص. من به دلیل پدر استالین کمونیست شدم و هیچ کسی نمی تواند بیاید و به من بگوید که نباید کتاب های استالین را بخوانم. وقتی که بسیار بد بود کتاب های او را بخوانند، من از او خواندم، آن دوره دیگری بود. و به این دلیل که من خیلی زرنگ نیستم، و خیلی کله شق هستم، به خواندن از او ادامه می دهم. به ویژه در این دوران جدید کنونی، که خواندن کتب او خیلی بد ست. پس، به همان خوبی اکنون، هنوز یک سری چیزها را پیدا می کنم که خیلی خوب هستند».

در حالی که چه گوارا رهبری استالین را می ستود، او همواره به نقش ضدانقلابی تروتسکی اشاره می کرد، او را برای «انگیزه های پنهانی» و «اشتباهات اساسی» سرزنش می کرد و مقصر می دانست. او در یکی از نوشته های خود تأکید داشت: «من فکر می کنم که مسائل و چرندهای اساسی که تروتسکی برمبنای آن بود پر از غلط و نادرست بود و رفتارهای نهان او اشتباه بود و سال های آخر او حتی تیره و تاریک بودند. تروتسکیست ها به هیچ وجه هیچ کمکی به جنبش انقلابی ارائه نداده اند؛  جایی که آنها بیشترین ها را انجام داده اند در پرو بود، اما در نهایت شکست خوردند زیرا شیوه های آنها  بد ست»(انتقادات بر «یادداشت های انتقادی بر اقتصاد سیاسی» توسط چه گوارا، مجله دمکراسی انقلابی، ۲۰۰۷).

ارنستو چه گوارا، خواننده ای پر انرژی با دانش توسعه یافته فلسفه مارکسیستی، از جمله نوشته های استالین در خوانش های مارکسیستی – لنینیستی کلاسیک بود. این آن چیزی ست که او در نامه به آماراندو هارت داوالوس، یک تروتسکیست و عضو برجسته انقلاب کوبا نوشت:

«در کوبا هیچ چیزی منتشر نشده است، مگر کسی خشت های شوروی را به حساب نیاورد، که باعث این ناراحتی شود که آنها به شما اجازه فکر دادن نمی دهند؛ حزب این کار را برای شما کرد و شما باید آنرا هضم کنید. لازم ست تا آثار کامل مارکس، انگلس، لنین، استالین [تأکید شده توسط چه در نسخه اصلی] و دیگر بزرگان مارکسیست منتشر شود. در اینجا رویزیونیست های بزرگ آمده اند (اگر شما بخواهید شما می توانید خروشچف را اضافه کنید)، بخوبی تجزیه و تحلیل شده، عمیق تر از هر کس دیگری و همچنین دوست شما تروتسکی، که وجود داشته است و احتمالا چیزی نوشته»(کونتاراکوررینته، شماره ۹، سپتامبر ۱۹۹۷).

مسیر رویزیونیستی که رهبری شوروی پس از کنگره ۲۰ حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی در پیش گرفت، منبع نگرانی شدیدی برای چه گوارا شد. آن سیاست باصطلاح «استالین زدایی» و نادرست، برداشت فرصت طلبانه درباره روند ساختمان سوسیالیسم که رهبری خروشچف پس از سال ۱۹۵۶ معرفی کرد، تأثیر انتقادی و حیاتی خود را بر دید چه گوارا، بر انقلاب و سوسیالیسم گذاشت.

یکی از شرح حال نویسان چه گوارا، سیاستمدار مکزیکی حورخه کاستانیدا نوشت (یک چاشنی ضد کمونیستی اضافه کنید): «در زمانی که هزاران نفر با مقامات «کمونیسم»  رفع اوهام می کردند و از خواب و خیال بیدار می شدند، چه گوارا به یک استالینیسم تبدیل شد. او سخنرانی سال ۱۹۵۶ خروشچف در محکوم کردن جنایات استالین را به عنوان «تبلیغات امپریالیستی» رد کرد و از حمله روسیه به مجارستان که قیام کارگران آنجا را در همان سال سرکوب کرد، دفاع نمود.» (جی. کاستانیدا، کومپانییرو: زندگی و مرگ چه گوارا، ۱۹۹۷۷).

چهار سال پس از آغاز «استالین زدایی» خروشچف، در نوامبر ۱۹۶۰، ارنستو چه گوارا به عنوان یک نماینده رسمی دولت کوبا از مسکو دیدن کرد. علیرغم توصیه آن موقع سفیر کوبا جهت جلوگیری از چنین اقدامی، چه گوارا بر بازدید و گذاشتن گل  و ادای  احترام به آرامگاه استالین در گورستان کرملین اصرار نمود.

چه گوارا احترام عمیقی برای رهبر جوزف استالین و سهم او در ساخت سوسیالیسم داشت. و برای همین، همان گونه که خود چه می گوید: «شما باید به استالین در آن بستر تاریخی نگاه کنید که او در آن زمان [..] در آن موقعیت تاریخی خاص حرکت می کرد ». آن بافت تاریخی و محیط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی بسیار ناسازگار و سخت که در آن استالین اتحاد جماهیر شوروی را رهبری نمود توسط هواداران ضد استالینیسم نادیده گرفته می شود. آنها خفه می شوند و ساکت اند و به عمد این حقیقت را نادیده می گیرند که روند ساخت سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی در درون یک قالب شدید مبارزه طبقاتی، با دشمنان زیاد – داخلی و خارجی (محاصره امپریالیستی) –  و تهدیدات انجام می گرفت، در حالی که کوشش های گسترده برای صنعتی شدن با عکس العمل ها و خرابکاری های وسیع روبرو بود (روند اشتراکی، برای مثال، با موضع منفی کولاک ها مواجه بود).

جوزف استالین، به عنوان یک شخصیت و رهبر، محصول عمل توده ها در درون بستر تاریخی خاصی بود. و این استالین بود که حزب بلشویک ها و مردم شوروی را برای ۳۰ سال، برمبنای میراث ایدئولوژیک استوار لنین هدایت نمود. جوزف به عنوان یک کمونیست واقعی، یک انقلابی راستین – در تئوری و در عمل ست – که ارنستو چه گوارا به ناچار برسمیت می شناسد و از آن واقعیت تاریخی قدردانی می کند.

نیکوس موتتاس،

برگردان: آمادور نویدی

جستجوی گسترده

سروده‌ها و بیانات مترقی و انقلابی

  • سروده‌ای از شفیعی کدکنی Open or Close

     هیچ میدانی چرا چون موج

    در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

      زان که بر این پرده ی تاریک،

                 این خاموشی نزدیک،

                           آنچه می خواهم نمی بینم،

                          و آنچه می بینم نمی خواهم.

  • دین از نظر ژان پل سارتر Open or Close

    دین چیست؟

    عده اى فکر میکنند دین اعتقادات مردم است
    اینطور نیست!
    دین یک صنعت است.
    صاحبى دارد.
    به نفع عده اى است و باعث ثروت مادى و قدرت سیاسى طیف معینى در جامعه میشود و به یک حاکمیت سیاسى
    و طبقاتى در جامعه خدمت میکند.
    مذهب صنعتى است که میلیاردها دلار پول
    در آن جابجا میشود.
    هزینه تبلیغاتش توسط این پولها پرداخت میشود.
    این پولها را با کلاهبردارى و اخّاذى از جیب مردم بیرون میکشند.
    دین یک دستگاه نشر اکاذیب است.
    دروغ تحویل مردم میدهند. مردم را میترسانند.
    مردم را در این دنیا از خشونت میترسانند
    و در آن دنیا از عقوبت این درست مثل مافیا است.
    نهاد مذهبى، چه مسیحیت باشد، چه اسلام چه یهودیت
    قبل از اینکه مجموعه اى از باورهاى اجتماعى باشد
    یک ساختمان و عمارت بزرگ اجتماعى است که روى پاى خودش ایستاده مالیات میگیرد
    پول میگیرد و خرج بقا و حاکمیت خودش میکند
    دین شراب ناب نیست
    متانول است که مستی میدهد، اما به قیمت کوری

    ژان پل سارتر

  • از مرگان فریمن Open or Close

    مرگان فریمن:
    در حال حاضر در ۱۷۹ کشوری که درگیر ویروس کرونا هستند از ۵۰ خدای مختلف درخواست کمک میشه ولی تا به حال از هیچ کدام از خداها کمک نیامده.
    ولی وقتی که علم واکسن آن را پیدا کند هر کس از خدای خود تشکر می‌کند.

  • سروده‌ای از احمد شاملو Open or Close

    یاران ناشناخته ام

    یاران ناشناخته ام
    چون اختران سوخته
    چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
    که گفتی
    دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
    ***
    آنگاه، من، که بودم
    جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
    چنگ زهم گسیخته زه را
    یک سو نهادم
    فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
    گشتم میان کوچه مردم
    این بانگ با لبان شررافشان:

    آهای !
    از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
    خون را به سنگفرش ببینید! …
    این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
    کاینگونه می تپد دل خورشید
    در قطره های آن
    ***
    بادی شتابناک گذر کرد
    بر خفتگان خاک،
    افکند آشیانه متروک زاغ را
    از شاخه برهنه انجیر پیر باغ …

    خورشید زنده است !
    آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
    من
    روشن تر،
    پر خشم تر،
    پر ضربه تر شنیده ام از پیش…

    از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
    از پشت شیشه ها
    به خیابان نظر کنید !
    از پشت شیشه ها …..
    ***
    نو برگ های خورشید
    بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
    فانوس های شوخ ستاره
    آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب …
    ***
    من بازگشتم از راه،
    جانم همه امید
    قلبم همه تپش .
    چنگ ز هم گسیخته زه را
    زه بستم
    پای دریچه،
    بنشستم
    و ازنغمه ئی
    جام لبان سرد شهیدان کوچه را
    با نوشخند فتح
    شکستم :

    آهای !
    این صبحگاه است گوئی به سنگفرش
    که اینگونه می تپد دل خورشید
    در قطره های آن …

    از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید
    خون را به سنگفرش ببینید !
    خون را به سنگفرش بینید !
    خون را به سنگفرش  ….

                                                احمد شاملو

  • سروده‌ای از فروغ فرخزاد Open or Close

    آیه‌های زمینی

    آنگاه
    خورشید سرد شد
    و برکت از زمین ها رفت
    ‪ ‬

    سبزه ها به صحراها خشکیدند
    و ماهیان به دریاها خشکیدند
    و خاک مردگانش را
    زان پس به خود نپذیرفت


    شب در تمام پنجره های پریده رنگ
    مانند یک تصور مشکوک
    پیوسته در تراکم و طغیان بود
    و راهها ادامهء خود را
    در تیرگی رها کردند


    دیگر کسی به  عشق نیندیشید
    دیگر کسی به فتح نیندیشید
    و هیچکس
    دیگر به هیچ چیز نیندیشید


    در غارهای تنهائی
    بیهودگی به دنیا آمد
    خون بوی بنگ و افیون میداد
    زنهای باردار
    نوزادهای بی سر زائیدند
    و گاهواره ها از شرم
    به گورها پناه آوردند


    چه روزگار تلخ و سیاهی
    نان ، نیروی شگفت رسالت را
    مغلوب کرده بود
    پیغمبران گرسنه و مفلوک
    از وعده  گاههای الهی گریختند
    و بره های گمشدهء عیسی
    دیگر صدای هی هی چوپانی را
    در بهت دشتها نشنیدند
    ‪ ‬

    در دیدگان آینه ها گوئی
    حرکات و رنگها و تصاویر
    وارونه منعکس میگشت
    و بر فراز سر دلقکان پست
    و چهرهء وقیح فواحش
    یک هالهء مقدس نورانی
    مانند چتر مشتعلی میسوخت


    مرداب های الکل
    با آن بخارهای گس مسموم
    انبوه بی تحرک روشنفکران را
    به ژرفای خویش کشیدند
    و موشهای موذی
    اوراق زرنگار کتب را
    در گنجه های کهنه جویدند
    خورشید مرده بود
    خورشید مرده بود ، و فردا
    در ذهن کودکان
    مفهوم گنگ گمشده ای داشت
    ‪ ‬

    آنها غرابت این لفظ کهنه را
    در مشق های خود
    بالکهء درشت سیاهی
    تصویر مینمودند
    ‪ ‬

    مردم ،
    گروه ساقط مردم
    دلمرده و تکیده و مبهوت
    در زیر بار شوم جسدهاشان
    از غربتی به غربت دیگر میرفتند
    و میل دردناک جنایت
    در دستهایشان متورم میشد
    ‪ ‬

    گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی
    این اجتماع ساکت بیجان را
    یکباره از درون متلاشی میکرد
    آنها به هم هجوم میآوردند
    مردان گلوی یکدیگر را
    با کارد میدریدند
    و در میان بستری از خون
    با دختران نابالغ
    همخوابه میشدند
    ‪ ‬

    پیوسته در مراسم اعدام
    وقتی طناب دار
    چشمان پر تشنج محکومی را
    از کاسه با فشار به بیرون  میریخت
    آنها به خود میرفتند
    و از تصور شهوتناکی
    اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
    اما همیشه در حواشی میدان ها
    این جانبان کوچک را میدیدی
    که ایستاده اند
    و خیره گشته اند
    به ریزش مداوم فواره های آب


    شاید هنوز هم
    در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد
    یک چیز نیم زندهء مغشوش
    بر جای مانده بود
    که در تلاش بی رمقش میخواست
    ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها


    شاید ، ولی چه خالی بی پایانی
    خورشید مرده بود
    و هیچکس نمیدانست
    که نام آن کبوتر غمگین
    کز قلبها گریخته ، ایمانست


    آه ، ای صدای زندانی
    آیا شکوه یأس تو هرگز
    از هیچ سوی این شب منفور
    نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟
    آه ، ای صدای زندانی
    ای آخرین صدای صداها...

  • سروده‌ای از علی رسولی Open or Close

    سرود ملی را نمیخوانم
    امروز روز جمهوری است
    و پرچم‌های استقلال
        همه جا پیداست
    رئیس جمهور خوش بخت است
    پر نگاهش تمام سربازهای دنیا رژم می‌روند.
    تمام کلاه‌خودها مقدسند.

    امروز روز جمهوری‌است
    و من
    مانند همیشه
    به جست و جوی کار برخاسته‌ام
    سرمائی در تنم دارم
    و زندگی واژه‌ای‌ست سخت
    که شیده‌های خسته‌ی برخاستنم
        را رنگ بخشیده است.

    سال‌هاست
    با دست‌های زخمی‌ام
    زمین را می‌آزمایم
    تا در پس هر غروب غمگین
    عرق پیشانی‌ام تندیس فردا شود.

    امروز روز جمهوری است
    رئیس جمهور خوش بخت است
    در نگاهش تمام سربازهای دنیا رژه می‌روند.
    من میان پرچم‌های در اهتزار
    گرسنگی را فریاد می‌زنم.

    من سرود ملی را بلد نیستم
    سرود من نوائی‌ست بی وطن
    و قلبش با کودکان دورترین جغرافیاست.

    امروز روز جمهوری است
    در هیچ کارخانه و معدنی
    کارفرمائی مدح نمی‌شود.
    چهره‌ی قهرمانی
        که دستور کشتار داده است.
    بر دیوار هیچ خانه‌ی سردی نیست.

    من سرود ملی را بلد نیستم
    من سرود ملی را نمی‌خوانم.

                     سراینده: علی رسولی

  • سروده‌ای از سهراب سپهری Open or Close

    زندگی ذره كاهیست ، كه كوه‌اش كردیم
    زندگی نام نکویی ست كه خارش كردیم


    زندگی نیست بجز نم نم باران بهار ،
    زندگی نیست بجز دیدن یار ،

    زندگی نیست بجز عشق ،
    بجز حرف محبت به كسی ،

    ورنه هر خار و خسی ،
    زندگی كرده بسی ،

    زندگی تجربه تلخ فراوان دارد ،
    دو سه تا كوچه و پس كوچه 
    و اندازه ی یك عمر بیابان دارد .

    ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
    در این فرصت کم ؟! ...

  • قطعنامه از برتولت برشت Open or Close

    قطعنامه

    نظر به اینکه
    ما ضعیفیم
    برای بندگی ما
    قانون ساختید
    نظر به اینکه دیگر
    نمیخواهیم بنده باشیم
    قانون شما در آینده باطل است.

    تهدید میکنید ما را
    تصمیم ما بر اینست
    کز زندگانی بد
    بیشتر از مرگ بترسیم.

    نظر به اینکه
    گرسنه خواهیم ماند
    اگر زین بیش تحمل کنیم
    تا که باز
    غارت کنید ما را
    مصممیم که زین پس
    از نان شب که فاقد آنیم
    کسی نیست ما را جدا نماید
    جز شیشه های ویترین.

    نظر به اینکه
    با تفنگ و توپ
    تهدید میکنید ما را
    تصمیم ما بر اینست
    کز زندگانی بد
    بیشتر از مرگ بترسیم.

    نظر به اینکه
    خانه های بسیار
    در هر کجا به پاست
    ولی ما
    بامی بر سر نداریم
    تصمیم ما بر اینست
    که در این خانه ها بخوابیم
    زیرا که دیگر
    زاغه هامان خوش نمیاید.

    نظر به اینکه
    با تفنگ و توپ
    تهدید میکنید ما را
    تصمیم ما بر اینست
    کز زندگانی بد
    بیشتر از مرگ بترسیم.

    نظر به اینکه
    ذغالها به خروار
    در انبارهایتان پر است
    ما بی ذغال
    از سردی زمستان میلرزیم
    تصمیم ما بر اینست
    که آن ذغال ها را
    در اختیار گیریم.

    نظر به اینکه
    با توپ وتفنگ
    تهدید میکنید ما را
    تصمیم ما بر اینست
    کز زندگانی بد
    بیشتر از مرگ بترسیم.

    نظر به اینکه
    موفق نمیشوید
    ما را دستمزدی کافی دهید
    خود کارگاهها را
    در اختیار خواهیم گرفت.

    نظر به اینکه بدون شما
    ما را نان کافی خواهد بود
    نظر به اینکه با توپ وتفنگ
    تهدید میکنید ما را
    تصمیم ما بر اینست
    کز زندگانی بد
    بیشتر از مرگ بترسیم.

    نظر به اینکه
    به گفته های دولت
    ایمان نداریم
    زین پس مصممیم
    رهبری را خود در دست گیریم
    و دنیای بهتری سازیم.

    نظر به اینکه
    تنها زبان توپ را آشنا هستید
    و به زبان دیگری تکلم نمیکنید
    ناچار خواهیم بود
    لوله های توپ را
    به طرف شما برگردانیم

ویدئو اعتراضات و مصاحبه

       شاهد شکنجه شدن نوید افکاری                    اسماعیل بخشی در هفت تپه

   

 غلامرضا پرتوی- جبهه ضد فاشیستی            غلامرضا پرتوی - کرونا و سرمایه‌داری

   

انقلاب قهرآمیز علیه رژیم سرمایه‌داری ایران و در پی آن، دیکتاتوری پرولتاریا و ساختمان سوسیالیسم، در راه است. آماده شویم!