چهارشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۸

عرفان و دیالکتیک مولوی و مقام تاریخی آن

انسان‌ به علت اجتماعی بودنش، آزادی، رفاه و نیک بختی را فقط می‌تواند در جریان تلاش و مبارزه اجتماعی به دست آورد. این بدین معناست که برای رسیدن به آزادی می‌بایست سدها و موانع اجتماعی را از پیش پا بردارد. از زمان پیدایش طبقات در جوامع، این موانع دو گونه بوده است:
۱- قدرت سیاسی ارتجاعی و تمام ابزارهای آن (مثل زندان‌ها، نیروی مسلح، قوانین قضائی و جزائی و....)
۲- باورهائی که بر علیه سازندگی در این جهان و بر علیه متشکل شدن مردم جهت رسیدن به آزادی و سعات جمعی، عمل می‌کند. (مثل فرقه‌های مذهبی، انواع و اقسام تصوف، عرفان و....)
در تقابل با این موانع، مبارزات واقعی اجتماعی و باورهای مترقی و پیشرونده و متدلوژی‌های کارآمد نیز همواره وجود داشته و دارد.
در این نوشته بحث در مورد مولوی‌ست، شخصیتی که هر دو را در خود داشت. هم عرفان ارتجاعی و هم متدلوژی (دیالکتیک) کارساز و پیشرو.

عرفان مولوی:
مولوی معروفترین عارف و خوش بیان‌ترین متکلم در عالم تصوف در ایران است.
برای شناخت از مولوی می‌بایست واژه‌هائی را که در مورد او به کار می‌بریم بشکافیم. گفتیم که مولوی عارف است. پس در درجه اول باید به عرفان بپردازیم:
عرفان چیست و عارف کیست؟
عرفان عبارت است از باور به یک وجود بسیط کلی و وجودهای جزئی که بخشی از وجود کلی هستند. وجود جزئی در مادیات زندانی شده است (مثل روح در بدن انسان). این زندانی همیشه تلاش دارد به مبدأ خود، یعنی وجود کلی بسیط بپیوندد. لذا مناسبات وجود جزئی با وجود کلی مناسبات عاشق و معشوق اشت.

بشنو از نی چون حکایت می‌کند         وز جدائی‌ها شکایت میکند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق   تا بگویم شرح درد اشتیاق
از نیستان تا مرا ببریده‌اند    از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند


            
        


                     
آه و سوز و گداز مولوی در این شعر دقیقاً آه و سوز گداز عاشقی است (وجود جزئی) که از معشوق (وجود کلی بسیط) جدا افتاده است.
در نتیجه عرفان اساساً امر تک مبدأئی است. در باورهای تک مبدأئی عرفان همیشه وحدت وجودی است. یعنی وجود جزئی با وجود کلی بسیط از یک جنس است و از آن جدا شده است.
وجود جزئی در عشق سوزان خود تلاش می‌کند به مبدآ اصلی برسد و با او یکی شود. این تلاش در عرفان همان تزکیهء نفس است. که با استمرار آن عارف به شهود عینی می‌رسد یعنی وجود عارف با مبدآ خود “مستقیمأ تماس” می‌گیرد.
حال باید دید که تزکیه نفس چیست
تزکیه نفس: عبارت است از سرکوب روحی تمام عواملی که سد راه وجود عارف (= وجود جزئی) در رسیدن به مبدأ است.
در واقع عارف با سرکوب روحی و جسمی بدن خود (هیولائی که نفس او را در خود زندانی کرده است)، با سرکوب تمایلات زندگی سعادتمند در این جهان، با سرکوب روحی تمایل به یکی شدن با مردم ستم دیده جهت آزادی و خوشبختی جمعی، جهت تقویت روحیه فردگرائی، به خوشبختی فردی خود می‌اندیشد و نه به مردمان ستم دیده جامعهء خود.

چیست دنیا؟ از خدا غافل شدن   نی قماش و نقره و فرزند و زن. (مثنوی دفتر اول)
این جهان، خود حبسِ جان‌هایِ شماست   هین رَوید آن سو که صحرایِ شماست
این جهان، محدود آن، خود بی حَد است   نقش و صورت پیش آن معنی سَد است (مثنوی ۴۳)

 


                      
                      

این اشعار به روشنی در مذمت این جهان، تقویت فشار روحی بر جسم جهت آزاد شدن وجود (روح) و رفتن به آن جهان سروده شده است. آیا ما در این جا از اشعار فوق درک نادرستی داریم؟ آیا اشعار فوق معانی دیگری را مورد نظر ندارد؟ برای جواب به این پرسش، ما می‌بایست به نظرات دیگر عارفان بزرگ جهان نظر بیافکنیم.
لذا ما در درجه اول به بزرگترین عارف جهان شرق و بنیان گذار آئین بودیسم، رجوع می‌کنیم.
بودا می‌گوید «شاگردان من! به همین گونه در وجد آن کس که از سپنجی بودن تمام سلسله جهان هستی آگاه گردد و در این آگاهی استوار باشد، میل زندگی نابود می‌شود. این است نابود ساختن هر گونه سلطهء رنج.» (اوپانیشادها - جلد اول ۵۹)
شاید گفته شود که عارفان شرقی نظرات خود را به استعاره می‌گویند. برای رفع این شبهه، مجبور هستیم به بزرگترین عارف جهان رجوع کنیم. این عارف فلوطین نام دارد. او بنیان گذار فلسفهء نوافلاطونی است. این عارف نظرات خود را در کتاب فلسفی خود «تاسوعات» به تفصیل بیان کرده و نظرات عارفانه خود را مشروحأ شرح داده است.
فلوطین می‌گوید: «می‌گوئیم كدام یك از امور انسانی چنان بزرگ است كه به چشم كسی كه در طلب بزرگ‌ترین هدف ماورای این جهان است حقیر ننماید؟ چنان كسی هیچ نعمت عادی را حتّا سلطنت و فرمانروائی به شهر و اقوام و تأسیسات شهرهای نو، بزرگ نمی‌شمارد و از دست دادن سلطنت و یا حتّا ویرانی وطن‌اش را بدبختی بزرگی نمی‌داند....» (فلوطین ۱۳۹ تا ۱۴۰)
البته هیچ کدام از این عارفان نظراتشان را به روشنی و شفافیت ملاصدرا، بنیان گذار فلسفه متعالیه و نویسندهء اسفار، بیان نکرده‌اند.
ملاصدرا می‌گوید:
«و هیچ كس از آن بهره‌ی كافی نخواهد برد، جز آن كس كه تنها بوده، و از غیر دوری گزیده، و نفس خود را به ریاضات گوناگون گداخته باشد، و به شدت از عادات و اخلاق مردمان و از رسوم و حالات جهانیان فرار نموده و به تمام نیرو از پیروی آنان در اخلاق و رفتارشان رمیده باشد تا این كه به رموز و اسرار سابقین از اولیا‌ء احاطه و به علوم پیشینیان پی برده و...» (مفاتیح‌الغیب ۱۳۹)
به روشنی میتوان دریافت که نظر عارفان در زمینه مذمت این جهان، بریدن از آن، دوری از مردم و مبارزه علیه خوشبختی جمعی، در تمام جهان یکسان است. امکان دارد خواننده بهانه گیر بگوید: با یک شعر نمیتوان در مورد نظر یک شاعر حکم نهائی داد. البته این ادعای بسیار درست و منطقی است. لذا ما برای این که نشان دهیم باور عرفانی مولوی همان باور ارتجاعی فوق میباشد، شعر دیگری از او نقل می‌کنیم:
منبسط بودیم و یک جوهر همه          بی سرو بی پا بُدیم آن سَر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب              بی گِرِه بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نورِ سَرَه            شد عدد چون سایه‌های کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق               تا رود فرق از میان این فریق (مثنوی ۵۲)
آیا این اشعار شکی در انهدام جسم برای رسیدن به خدا باقی میگذارد؟
مولوی در این راستا گامی دیگر جلو می‌رود و شفاف‌تر صحبت می‌کند. او خودکشی را به دنباله روان‌اش توصیه می‌کند و به زندگی که مرگ را نفی می‌کند، ناسزا می‌گوید:
بمیرید بمیرید وزین مرگ نترسید            کز این خاک برآیید، سماوات بگیرید
بمیرید، بمیرید و زین نفس ببرید             که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفرهء زندان         چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید....
خموشید خموشید، خموشی دم  مرگ است    همه از زندگی است این که ز خاموش نفیرید (گلچین غزلیات شمس - ۵۷)
لذا در عرفان، جبر، فشار، ظلم و استثمار و هر چه بر جسم ما فشار میآورد و آن را تضعیف میکند، ضرورت درجه اول پیدا میکند.
حال چگونه میتوان تا پیش از یکی شدن، با آن مبدا تماس گرفت. چگونه میشود با او حرف زد و نیازها را با او در میان گذاشت.
برای روشن شدن این مسئله باید به اول تاریخ مدون عرفان بازگشت.
در آئین هندو سه راه رسیدن به خدا عرضه شده است: معرفت به خدا (از راه عقل و منطق - فلسفه و تجربهء این جهانی) ، اعمال رسیدن به خدا (قربانی و نیایش و در زمینه‌هائی انجام کار بی مزد و پاداش) و بکتی (طفیل مستی عشق).  که این آخری در شرق پاگرفت. ولی عاشقی که معشوق را نبیند، وجودش را احساس نکند، او را نبوید، نتواند چشم در چشم و حضورا به او اظهار عشق کند، راضی نیست و پیوند محسوس و درونی بین خود و معشوق احساس نمی‌کند. به لحاظ روحی ارضا نمی‌شود. عشق به بحران می‌رسد، پوچ می‌شود و زائل می‌گردد.
در جهت حل این مسئله عرفان از اوان تاریخ مدون‌اش راهکاری را خلق کرده است. عارف به مبدأ وجود شکلی انسان واره و یا شکلی از اشکال طبیعت تفویض می‌کند. از مبدأ بتی میسازد و مبدأ را از طریق آن بت می‌پرستد.
مثلا شیوا تجسد براهمان است. یعنی شیوا نماد براهمن است. هندوها به معبد میروند، در مقابل الهه شیوا می‌ایسند، به آن سجده می‌کنند، می‌گریند و مراد خود را از او، یعنی از نماد براهمان طلب میکنند.
کریشنا نماد ویشنو (یکی از خدایان آئین هندو) است و…..
در واقع، بت‌ها «از جنبهء نظری جز نشان تصویرهای خیالی جلوه‌های بی پایان خدای سرشار کننده‌ی همه، چیز دیگری نیستند.» (مُهَن سن - هندوئیسم ۴۴)1
در دین اسلام، به ویژه مذهب تشیع نیز بت‌هائی وجود دارد. حجر‌الاسود و چهارده معصوم و تمام امام زاده های رنگارنگ بت‌های تشیع هستند. تشیع بر این باور است که بدون عشق به امامان اساساً آمرزش امر محالی است. از طریق عشق به امامان عشق به خدا معنا میگیرد و مفهوم میگردد. در عین حال ما امروزه شاهد امامزاده‌های متحرک در خیابان شهرهای مختلف ایران هستیم. مردم به خوبی میدانند که این امامزاده‌ها ساختگی است. بشر آنها را دست کرده است. مصالح‌اش زمینی است. ولی هزاران نفر گرد‌اش را میگیرند، ضریح آن را می‌بوسند، به او التماس میکنند و مرادشان را از او میخواهند. در واقع مردم به علت باور وحدت وجودی عمیق و ناآگاهانه‌ای که دارند، امام زاده و چهارده معصوم و حجرالاسود را نماد خدا میدانند و به آنها سجده میکنند و پول به پایشان میریزند.
بت‌های معمولی (غیر ارگانیک) خنثی هستند. خودشان هیچ بلائی به سر انسان نمی‌آورند و هیچ دستی به سر و گوش عارف نمی‌کشند. خودشان بی ضرر و منفعت هستند. هیچ بتی از جایش نمی‌جنبد و عملی را با اندام‌های خود انجام نمی‌دهد. بدترین نوع بت پرستی انتخاب یک انسان به صورت بت و پرستش اوست، و بدترین حالت این نوع بت پرستی، انتخاب انسانی است که به لحاظ اخلاقی و مردمی بدنام باشد. و این دقیقا در مورد مولوی و شمس صادق است. مولوی خدا را از طریق شمس می‌پرستید.
«از کلام مولانا درمییابیم که شمس را نور مطلق و آفتابی از انوار حق میشمارد.» (منوچهر آدمیت - گلچین)
    شعر جمال جانفزا
    آتشینا آب حیوان از کجا آورده‌ای؟                    دانم این، باری که الحق جانفزا آورده‌ای
    مشرق و مغرب بدرّد همچو ابر از یکدیگر           چون چنین خورشید از نور خدا آورده‌ای…..
    می نگنجد جان ما در پوست، از شادی تو         کاین جمال جان فزا از بهر ما آورده‌ای
شعر دیگر که روشنتر شمس را با مقام خدائی یکی میکند:
    بزرگی از شه ارواح شمس تبریزست            وجودها پی این کبریا صغار کنید (دیوان شمش ۳۸۴)
    شمس الحق تبریزی در آینه صافت               گر غیر خدا بینم باشم بتر از کافر (دیوان شمش ۴۰۹)
پس از مرگ شمس مولوی بت دیگری پیدا کرد - صلاح الدین زرکوب ـ  مولوی در وصف او میگوید:
کان زر کوبان صلاح الدین که کو          همچو مه از سیم خرمن کرده‌ای
بوی مشکی در جهان افکنده ای        مشک را در لامکان افکنده‌ای (دیوان شمس ۱۰۷۴)
منوچهر آدمیت از قول مولوی میگوید: «آن شمس‌الدین که میگفتم و میجستم به صورت صلاح‌الدین باز آمد….» (گلچین غزلیات شمس ۹)
مولوی مدتی او را پرستش کرد. وقتی هم که او مرد، سراغ بت دیگری رفت - حسام الدین چلبی ابن اخی ترک.
در باور عارف وجود بسیط انسان در جسم هیولائی و ظلمانی او زندانی شده است. لذا «وجود» تا آزادی دردناک‌اش که حتما میبایست در جریان تزکیه نفس به دست آید، میبایست در زندان تن بماند. این زندانی غم سنگین جدائی از مبدأ را با اشک و زاری باید تسکین دهد. عارف باید همیشه اندوهگین باشد، گریه کند و اشک بریزد.
چون خدا خواهد که مان یاری کند               میل ما را جانب زاری کند
این خُنَک چَشمی که آن، گریان اوست        وی همایون دل که آن، بریان اوست
آخِرِ هر گریه، آخر خنده‌ای است                 مردِ آخر بین، مبارک بنده‌ئی است
هر کجا آب روان، سبزه بُوَد                        هر کجا اشکی روان، رحمت شود(مثنوی ۵۹)
از آن چه گفته شد بر می‌آید که برای عارف ریشه کن کردن میل به زندگی و شاد زیستن در این جهان، شکنجه روحی و جسمی برای تضعیف جسم و تقویت وجود در جریان تزکیه نفس و دوری از مردمان و دوری از مبارزه اجتماعی جهت خوشبختی جمعی، تنها امر مورد قبول است. لذا این باور - که در مولوی با شدت نمایان است - در تقابل با عقل و منطق و آزمون‌های علمی قرار دارد. در واقع عرفان در تضادی آشتی ناپذیر با عقل و منطق است:
عقل گوید پا منه اندر فنا جز خار نیست                 عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها
هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن          تا ببینی در درون خویشتن گلزارها (گلچین غزلیات شمس ۱۷)
در بحث عرفان و عرفان مولوی، اغلب گفته می‌شود که مولوی را باید در زمان خودش، در جامعهء آن روز و شرایط آن زمان تحلیل کرد و مورد بررسی قرار داد و نه با شرایط و درجه رشد اجتماعی امروز. این امر بسیار درست و بجاست. این خواست بسیار منطقی، عاقلانه و عادلانه است. جهت وفاداری به این خواست و منطق درست، سعی می‌کنم شرایط فکری زمان مولوی را به طور موجز بررسی کنم تا بتوانم مقام عرفان مولوی را بنمایانم. لذا سه سیستم فلسفی را که پیش از مولوی تنظیم شده و در زمان او توسط اندیشمندان، دانشمندان، فلاسفهء ایرانی و حتی مردم عادی، شناخته شده بود، بازگو می‌کنم:
الف- جنبش و فلسفه چارواکه:
فلسفه چارواکه که بیش از هزار سال پیش از میلاد تدوین شد، یکی از قدیمی‌ترین سیستم‌های فلسفه ماتریالیستی است. مهم‌ترین اصل این فلسه پیروی از لذت، عدم قبول خالق، روح و ماوراءالطبیعه است. آقای منوچهر آستركي نویسندهء تاریخ فلسفه شرق و غرب که یکی از معتقدین به دین اسلام است، در مورد فلسفه چارواکه چنین نقطه نظراتی دارد: «چارواکه‌ها قانون علیت را نمی پذیرند.»، و معتقدند که «جهان هستی یک رویداد اتفاقی است و منطق هیچ موجودی به نام خدا نیست.»، «چارواکه‌ها فقط به چهار عنصر معتقدند : خاک، آب ، هوا ، آتش و معتقدند این عناصر ازلی هستند.»، لذا «آگاهی یکی از کیفیات بدن است و سرچشمه آن ذرات مادی است.»، «چارواکه ها معتقدند هیچ جوهر معنوی بنام آتمن (روح) وجود ندارد که عامل تمام اعمال آگاهانه باشد. بدن خود همان روح است. و با از بین رفتن آن آگاهی از بین می رود به همین دلیل تناسخ روح و کیفر وجود ندارد.»، «به عقیده آنها بهشت و دوزخ در ماورای این جهان وجود ندارد ، بلکه لذت در اینجا ( دنیا ) بهشت و رنج ؛ دوزخ است و مراسم مذهبی بیهوده است و تنها هدف انسان باید لذت باشد.»، «در این جهان تنها چیزی که حقیقی و خوب است ؛ همانا لذت است و تنها هدف زندگی انسان باید لذت بردن باشد. درست است که لذت هیچگاه عاری از رنج نیست ولی میزان لذت در این جهان بیش از رنج است.» چارواکه «وجود خداوند را به عنوان خالق جهان هستی نمی پذیرد.»
جواهر لعل نهرو در مورد ماتریالیسم هند می‌نویسد: «در نظر پیروان این فلسفه.... دنیای دیگری وجود نداشت، نه بهشتی و نه دوزخی و نه روحی جدا از کالبد و بدن. اندیشه و ذکاوت و تمام چیزهای معنوی دیگر محلولی از نحوهء ترکیب عناصر اصلی و تحول و تکامل آن‌ها بودند. عوامل و عناصر طبیعت با ارزش‌های انسانی بستگی نداشتند و نمی‌توانستند در آن چه خوب یا بد تصور می‌شد اثری داشته باشند. مقررات مرسوم اخلاقی با عوامل طبیعت بستگی نداشت و فقط دستورات و قوانین قرارداری بود که به وسیلهء خود مردمان وضع شده بود.
ما امروز همه این چیزها را می‌دانیم و تصور می‌کنیم که این قبیل افکار متعلق به زمان ماست و نه بیش از دو هزار سال پیش.» (جواهر لعل نهرو - کشف هند - جلد اول - صفحه ۱۶۲)
چنین فلسفه و جنبش مترقی ، پویا و زنده‌ای پا از مرزهای هند امروز بیرون گذاشت و تا چین، ژاپن و ایران پیش رفت. متفکران و فلاسفه و دانشمندان ایرانی در زمان مولوی با این اندیشه پویا و مترقی آشنا بودند. عرفان مولوی در نقطه مقابل چنین اندیشه خلاقی قرار داشت.
ب- فلسفه دموکریتوس:
دموکرایتوس (حکیم خندان) در ۴۶۰ قبل از میلاد در آبدرا، شهری در شمال دریای اژه به دینا آمد. او بنیان گذار فلسفه‌ای شد به نام فلسفهء اتمی. بر این مبنا جهان ترکیبی است از ذرات تجریه ناپذیر. هر پدیده‌ای ترکیبی خاص از تعدادی ذرات تجزیه ناپذیر است که با ترکیب پدیدهء دیگر فرق دارد. با تجزیه هر جسمی ذرات اتم دوباره به حال اولیه خود برمی‌گردد. بین ذرات اتم خلاً وجود دارد. در نتیجه جهان تشکیل شده است از اتم و خلاً. از آن جایی که نمی‌تواند از «هیچ»، اتم به وجود آید، نتیجه می‌شود که:
۱- ذرات اتم همیشه وجود داشته‌ است. در نتیجه
۲- آفریننده‌ای برای آن‌ها متصور نیست.
نه تنها اجسام ترکیبی از اتم‌ها هستند بلکه “روح” انسان نیز از اتمی‌های صاف و مدور تشکیل شده است. در نتیجه جهان یک سره مادیست.
بر مبنای این نظر بنیانی، دموکریتوس به زندگی لبخند می‌زد. در روند زندگی فعال بود و تعادل در کارها را دوست میداشت: «عشق درست و به‌اندازه»، «لطف‌های کوچک به‌هنگام»، «عدالت یعنی انجام دادن آنچه بایسته است.»، «تسلیم نشدن به ضرورت‌های زندگی بی‌خردی است.»، «آدمیان از بخت تصویری ساخته‌اند، چونان بهانه‌ای برای بی‌فکری خودشان» یا «ابلهان خود را با داده‌های بخت شکل می‌دهند» و «علت خطاکاری، ناآگاهی است.» در عین حال «دانایی بی‌ترس به همه چیز می‌ارزد».
این فلسفه مثبت، پر امید و فعال از طریق ترکیهء امروز، آشور سابق و بین‌النهرین به شرق رسید، در ایران ماندگار شد، بسیاری بدان پیوستند و در زمان مولوی فلسفه‌ای تأثیر گذار و شناخته شده بود.
ج- فلسفه محمد ذکریای رازی
ناشی از تأثیرات فلسفهء چارواکه و دموکریتوس و اوضاع خاص فکری قرن چهارم هجری در ایران، فلسفه مادیگرای محمد زکریای رازی پا به عرصه وجود گذاشت.
محمد زکریای رازی، فیلسوف، شیمی‌دان و پزشک بزرگ ایرانی در ۲۵۱ هجری قمری به دنیا آمد و ۶۲ سال زندگی کرد. او در دو کتاب فی حیل المتنبین و فی النبوت، نبوت را نفی کرد زیر معتقد بود که چون انسان دارای خرد و اندیشه کافی و ضروری برای درک جهان و قانونمندی‌های آن و راه و رسم زندگی است، ضرورت وجود نبوت از بین می‌رود زیرا انسان‌ها خود راه را تشخیص می‌هند. وجود نبوت توهین به شعور انسان است. او پنج اصل را قدیم می‌دانست: واجب والوجود، هیولای اولیه، زمان بیکران، نفس اولیه و مکان.
در نتیجه، اصل‌های فوق به علت قدیم بودنشان، خالقی نداشته‌اند و همهشه موجود بوده‌اند. او تمام کسانی را که ادعای نبوت کرده‌اند، شیادان و یا بیماران روانی‌ای می‌دانست که کارشان اغفال مردم بوده‌ است.
لذا در زمان حیات مولوی سه فلسفه مادیگرا، یعنی سه باور بسیار مترقی و پیشرو وجود داشت. بدین جهت باور ایدآلیستی و عرفانی مولوی در زمان خودش در تقابل با این باورهای مترقی، بسیار عقب مانده و کهنه پرستانه بود.
با در نظر داشت مطالب فوق میشود مختصات مولوی و باورش را چنین توضیح داد:
۱- مولوی یک انسان وحدت وجودی و یک عارف است.
۲- مولوی حامل بدترین نوع عرفان است. مولوی بت پرست است. برای او شمس بت زنده‌ایست که با پرستش‌اش به خدایش نزدیک میشود.
۳- عرفان مولوی مثل همه شاخه‌های عرفان نیک بختی را شخصی میبیند و برای رسیدن به آن انسان را به بیغوله‌های تزکیه نفس میکشاند.
۴- عرفان مولوی انسانها را از سازندگی و نقش مثبت این جهانی باز میدارد و چشم را به روی طبقاتی بودن عشق می‌بندد.
۵- به علت وجود آلترناتیوهای مترقی، باور مولوی در زمان خودش باوری ارتجاعی بوده است.
‍‍۶- تا به امروز عرفان مولوی ابزاری است در دست حاکمین علیه اتحاد مردم در مبارزه جهت سعادت و خوشبختی جمعی.
*******************************
دیالکتیک مولوی:
پیش از بررسی دیالکتیک مولوی، بررسی دو سیستم مهم دیالکتیکی پیش از او ضروریست.
۱- دیالکتیک دین زرتشت:
در دین زرتشت باور بر این است که زُروان (زمان بی کران) به عنوان اولین و تنها وجود دو جنسی در درون خودش باردار می‌شود. دو فرزند از او بدنیا می‌آیند:
۱- اهورامزدا: خدای مهر، مهربانی، آفرینش، نور و....
۲- انگره مینو: خدای قهر، خشونت، تخریب، ظلمت و....
بین این دو خدای متضاد که از یک مادر و یا پدر به وجود آمده‌اند، هیچ وجه مشترک و رابطه‌ای وجود ندارد.
«گوهر پاک به گوهر پلید گفت: نه منش، نه آموزش، نه خرد و آئین، نه گفتار و کردار و دین و نه روان ما با هم سازگار است. (گاتاها ۷۲)
لذا دین زرتشت، به لحاظ دینی یکتا پرست و به لحاظ فلسفی، ثنوی است.
در دیالکتیک دین زرتشت دو جانب تضاد هیچ ارتباطی با هم ندارند. وجود یک طرف لازمه وجود طرف دیگر نیست. در این آئین روزی خواهد رسید که اهورا مزدا بر اهریمن پیروز شده، او را نابود می‌کند و جهان یکسره پر از نور، مهر، آسایش و رفاه می‌گردد.
بدین جهت دیالکتیک زرتشت یک دیالکتیک بحرانی است. اندیشه این امر را که یک جانب تضاد از بین برود و جانب دیگر استوار بر جا بماند، نمی‌پذیرد. تصور آهن ربا بدون قطب منفی و یا مثبت با منطق و روند عملی تکامل پدیده‌ها نمی‌خواند. همان گونه است؛ جذب بدون دفع، مثبت بدون منفی، جامعه سرمایه‌داری بدون سرمایه‌دار و کارگر و....
لذا دیالکتیک زرتشت از همان اوان پیدایش با بحران فلسفی و منطقی رو به رو بود.
۲- دیالکتیک اسلامی:        
خدا مظهر نیکی و بدیست. خدا یک واحد دو قطبی است. مهر و قهر. نفرت و عشق، آفرینش و نابودی، جنگ و صلح، بهشت و جهنم و.... در تامات الهی ثبت است. بدین جهت این خدا قادر است نور و ظلمت را به وجود آورد و بهشت و جهنم را خلق کند.
این دیالکتیک در این مورد بحران ندارد. منطق آن را می‌پذیرد و اندیشه می‌تواند آن را جذب کند.
با تهاجم اعراب مسلمان به ایران و شکست نظامی ایرانیان، دیالکتیک زرتشت نیز به علت بحران ذاتی آن در تقابل با دیالکتیک اسلام شکست خورد. فرو ریخت و بنیانش در هم پیچیده شد.
ولی در مراحل بعد از تصرف ایران، دیالکیتک اسلام نیز بحران ذاتی خود را آشکار ساخت: خدائی که در تامات او (ذات او) بهشت و جهنم، نفرت و مهر، آفرینش و نابودی نهادینه باشد، نمیتواند بسیط (غیر مرکب) باشد، خدائی که از قطب‌های متضاد ساخته شده باشد دارای بعد است و فقط می‌تواند وجودی مادی باشد آن هم  طبیعت و نه در “ماوراءالطبیعه”. این خدا زمان، مکان، و حرکت ویژه است.
بسیاری از فلاسفه اسلامی با جد و جهد بسیار کوشیده‌اند به این معضل سر و سامانی دهند، آن را حل کنند و از بحران نجات دهند. از جملهء این فلاسفه ملاصدراست. ولی کوشش‌ آن‌ها تا کنون با شکست روبرو شده است.
۳- دیالکتیک مولوی:
دیالکتیک مولوی هیچ یک از این بحران‌ها را ندارد. این دیالکتیک از یک جانب قانونمندی کل جهان مادی را درست توضیح می‌دهد و از جانب دیگر تضاد را در رابطه با پدیده‌های مادی و درون پدیده‌های مادی درست درک می‌کند.
مولوی میگوید
     صلح اضداد است این عمر جهان      جنگ اضداد است عمر جاودان
واژهء «این» در شعر فوق به مفهوم این دم، این لحظه و این ثانیه، است. مولوی ثبات این جهان را در این لحظهء کوتاه ناشی از همگونی اضداد می‌بیند و کل پروسه حرکت عمر جاودان را در حرکت تضادها نشان می‌دهد.
همان طور که گفته شد، دیالکتیک مولوی نه تنها همگونی لحظه‌ای و تقابل جاودان قطبین اضداد را در حرکت کل جهان مادی درست ارزیابی می‌کند، بلکه در هر پدیده‌ای نیز او تضاد می‌بیند:
    چونکه سرکه، سرکگی افزون کند          پس شکر را واجب افزونی بود
    قهر سرکه لطف همچون انگبین             کین دو باشد رکن هر اسکنجبین
    انگبین گر پای کم آرد ز خل                   آید آن اسکنجبین اندر خلل
به روشنی می‌توان دید که بحران دیالکتیک زرتشت در این جا وجود ندارد. یعنی اسکنجبین وقتی اسکنجبین است که هم انگبین باشد و هم سرکه.
    قوم، بر وی سرکه‌ها می‌ریختند             نوح را دریا فزون میریخت قند.......
    چون پلیدان این پلیدی‌ها کنند               آبها بر پاک کردن می‌تنند.
    گر چه ماران زهر افشان می‌کنند           ور چه تلخانمان پریشان می‌کنند
    نحل‌ها بر کوه و کندو و شجر                 می‌نهند از شهد انبار شکر
    زهرها هر چند زهری می‌کنند               زود تریاقاتشان بر می‌کنند
مولوی حرکت اضداد را در کل و جزء چنین می‌بیند:
    این جهان جنگ است چون کل بنگری        ذره با ذره، چو دین با کافری
    این یکی ذره همی پرد به چپ                 وان دگر سوی یمین اندر طلب
    ذره‌ای بالا و آن دیگر نگون                       جنگ فعلیشان ببین اندر رکون
    جنگ فعلی هست از جنگ نهان              زین تخالف آن تخالف را بدان
و امّا دیالکتیک مولوی نیز با تکامل جامعه و به ویژه تکامل علم بحران ذاتی خود را ظاهر ساخت. زیرا:
۱- برآمد دو قطب تضاد نشأت گرفته از مبدأء وجود است و پایان طبیعی آن رسیدن به وجود اعلی است.
۲- رابطهء قطبیت تضاد در یک پدیده با قطبیت تضاد  پدیده‌های همجوار اصولاً روشن نیست.
۳- هر پدیده‌ای جدا از پدیده های دیگر خلق می‌شود.
۴- در دیالکتیک مولوی تکامل ناشی از همگونی و مبارزه اضداد وجود ندارد.
۵- نقش شرایط خارجی در تأثیر گذاری بر قطبین تضاد یک پدیده محو شده است.
۶- دیالکتیک مولوی به علت شرایط تاریخی و سطح بسیار نازل دانش در آن زمان، نمی‌توانست پایش را به مناسبات اجتماعی و تضادهای اجتماعی بکشاند. این دیالکتیک فقط با نقد همه جانبه و پالایش آن از ایده‌آلیسم و خرافات متعفن عرفانی هنوز هم می‌تواند نقش مثبتی در متدلوژی انسان داشته باشد. درک نقادانه این دیالکتیک می‌تواند ما را در آموزش دیالکتیک مارکس و انگلس یاری رساند.
بعد از مولوی ما به دیالکتیک ملاصدرا، بزرگترین فیلسوف عالم تشیع برخورد می‌کنیم. او پس از نوشتن هزاران صفحه در مورد ماوراءالطبیعه، عرفانی و استفاده از سیستم‌های فلسفه یونانی و اسکندرانی در توجیه آیه‌های قرآن، خسته می‌شود و دوباره روی زمین می‌آید. ولی تضادهای زمین را دوباره به تجرید ماوراءالطبیعه میبرد و دیالکیتک خاص خود را که به هیچ کاری نمی‌آید، تدوین می‌کند. او می‌گوید:
«وجود مانند یك دایره‌ی متصل است كه به دور خود می‌چرخد، یك قوس آن نزولی و دیگری صعودی است و آن دو قوس دارای دو نقطه‌ی برابر هم‌اند. هر یك از آن دو (نقطه) آغاز قوس و پایان دیگری است. یكی از آن دو: مبدأء اعلی است كه در نهایت شرف و بلندی و دیگری هیولای نخستین است كه در نهایت پستی و فرود است ...»
به بیان دیگر موتور حرکت دایره وجود دیگر در خارج از دایره وجود نیست بلکه در درون این کل می‌باشد. یعنی حرکت یک پدیدهء واحد (دایره وجود) ناشی از تضادهای موجود در خودِ دایره وجود است.
به هر جهت این دیالکتیک تا آن اندازه مجرد (Abstrakt) است که هیچ دردی را دوا نمی‌کند و فقط تزئینی است.
نقد تاریخی تمام انواع متافیزیک ایدآلیستی و دیالکتیک ایدآلیستی و... به عهده مارکس و انگلس گذاشته شد. آن‌ها در نقد پدیده‌های فوق، دیالکتیک ماتریالیستی را از جمع بندی تمام علوم بشری به دست آوردند و ابزاری ساختند برای رهائی بشریت.

مقام دیالکتیک مولوی:
۱- دیالکتیک مولوی نسبت به دیالکتیک زرتشت و اسلام گامی به جلوست.
۲- دیالکتیک مولوی پدیده‌های جهان هستی را درست و قابل لمس توضیح می‌دهد به این جهت بر دیالکتیک ملاصدرا برتری دارد.
۳- دیالکتیک مولوی دارای نارسائی‌هائی اساسی است که در فوق شرح آن رفت.
۴- درک نقادانه دیالکتیک مولوی و زدودن پوسته ایدآلیستی و عرفانی آن، میتواند به درک دیالکتیک مارکس و انگلس یاری رساند.
*******************************

1- ما به راستی در نیایشگاه‌هایمان مجسمه‌های گوناگون داریم…. ما به همه‌ی این مجسمه‌ها حرمت بسیار میگذاریم، خود را به پای آنان می‌افکنیم، و با آداب بسیار، گل، برنج، روغن عطرآگین، زعفران و چیزهائی از این گونه، به آنها پیشکش میکنیم. با این همه معتقد نیستیم که این پیکره‌ها خود برهما و یا ویشنو هستند، بلکه آنها را فقط مجسمه و رمز نشان دهنده‌ی آنان میدانیم.

غلامرضا پرتوی

23.8.2016

ویدئوها

صحبت‌های افشاگرانه زهرا نویدپور، دختری که توسط نماینده ملکان در مجلس اسلامی، سلمان خدادادی، مورد تجاوز قرار گرفته و بعد او را کشته و جسدش را در خانه مادری‌اش انداخته است. این جنایت کار باید در دادگاه زحمتکشان و ستم دیدگان ایران محاکمه و مجازات شود.

بجز انقلاب ضد سرمایه‌داری راهی نیست

  ‫وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند،‬ در دست‌شان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمین‌هایمان را داشتیم.
‫پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب‌های مقدس داشتیم و آنها در دست زمین‌های ما را داشتند.‬
‫                                 "جومو کیانتا"‬


مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردی نامرئی در آسمانها زندگی می كند كه تمام رفتارهای تو را زیر نظر دارد، لحظه به لحظه آن را.
و این مرد نامرئی لیستی دارد از تمام كارهایی كه تو نباید آنها را انجام دهی، و اگر یكی از این كارها را انجام دهی، او تو را به جایی می فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن و شكنجه شدن و ناراحتی است و باید تا ابد در آنجا زندگی كنی، رنج بكشی، بسوزی و فریاد و ناله كنی
ولی او تو را دوست دارد… !
                              " جورج كارلین"


کسانی که در مقابل ظلم متحد نمی‌شوند،

در زندان‌های ظالم یکدیگر را ملاقات خواهند کرد

برتولت برشت


 

وصیت نامه وحشی بافقی

روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید
اندرون دل من یک قلمه تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوختهء خسته از این دار برفت


بهشت بزرگترین فریب برای جهنم کردن دنیاست. کشوری که نام قبرستان‌هایش بهشت است، معلوم است مردمش در چه جهنمی زندگی میکنند

صادق هدایت


آنچه موجب خیزش توده‌ها برای انقلاب میشود، فقر نیست، بلکه پی پردن به علت فقر است

کارل مارکس


 

روی سخن‌ام با شماست ای حکومت‌گران، روشنفکران، روزنامه نگاران، نویسندگان و ای مردم ایران، این ملایان فریبکار و حجت الاسلام های مفتخوار میگویند در غیبت امام زمان حکومت حق ماست و هر کس غیر ما حکومت کند غاصب است. اگر از این زالوها جلو نگیرید و با آن‌ها مماشات کنید بزرگترین فاجعه در تاریخ ایران رخ خواهد داد. به هوش باشید، چشم و گوش خود را باز کنید!

                                      احمد کسروی


 

نمایش تعداد مطالب
93600

معرفی کتاب

نرگس دختر کارگر -  داستان کارگری


 


شیوه تولید أسیائی و ساختار اقتصادی جامعه ایران


 انسان در سیستم تفکر اسلامی


 سیمای دیگری از استالین


تحریف تروتسکیستی رویدادهای تاریخی


 گرگ‌ها و انسان‌ها


 تغییرات اجتماعی و نظام خانواده تا انقراض ساسانیان


 Lenin über Trotzki

 


حقوق زن در ایران

Go to top