تحریف بیشرمانه تاریخ کامبوج

ترویج تفسیر واشنگتن از « نسل کشی خمر سرخ » که در واقع از تاریخ حقیقی خود جلوگیری می شود

من قبلاً خیلی در مورد کامبوج نوشته ام اما، به این کشور باستانی و زخم خورده و رنج دیده باز می گردم، من از بد بینی و ناخوشایندی که در هر گوشه کشور روبرو می شوم خشمگین

می شوم، که سبب می شود دوباره شروع به نوشتن در مورد این تحریف ها شوم، مجدّداً به همین موضوع که قبلاً برای سالها و دهه ها پوشش داده ام رسیدگی کنم. 

یک سئوال همیشه به ذهن من باز می گردد:

" چگونه می توان یک ملتی که اینقدر به شدت رنج برده، با از دست دادن صد ها هزار و شاید میلیون ها نفر از فرزندان خود (تعداد انتشار یافته رسمی حدود یک میلیون و هفتصد هزار می باشد) حاضر باشد روایت کاملاً تحریف شده توسط واشنگتن، لندن، پاریس و دیگر کشورهای سرمایه داری غربی را بپذیرد؟ و نه تنها « پذیرفتن » - کامبوج در واقع به دلیل کمک به تبلیغات ضد کمونیستی از جانب دست اندرکاران مرگبار خود سود سرشاری می برد. " در تمام کتابفروشی ها در سراسر کشور، روایت تبلیغات رسمی غربی (شیوه " خمرسرخ تمامی آنها را به قتل رساند ") نمایش داده می شود و بفروش می رود: بیوگرافی پول پوت، شرح و گزارشات فجیع از به اصطلاح میدانهای کشتار، از اطاق های شکنجه در دبیرستان سابق " 21 - اس "، واقع در پنوم پن، و هم چنین شهادت های بی شمار و دقیق از قربانیان به چشم میخورد.

من از صاحب یک کتابفروشی در شهر سیم ریپ پرسیدم:

« در مورد برخی از کتابهایی که در باره جنایات انجام شده توسط غرب صورت گرفته چه چیزی دارید؟ آیا شما در مورد بمب های خوشه ای (کارپت بامبینگ) که توسط امپریالیسم آمریکا در حومه شهرهای کامبوج که به تنهایی صدها هزار نفر از شهروندان بی تقصیر را کشته، نوشته ایی برای ارائه دارید؟ »

او به نحوی جسورانه پاسخ داد، "من هرگز"

«  آیا شما کتاب هایی در مورد چگونگی بمباران خوشه ای (کارپت بامبینگ) ایالات متحده و متحدان آن ها که میلیون ها نفر از مردم کامبوج را آواره کرده اند؛ چگونه آنها مجبور به فرار از بمب های منفجر نشده و به اصطلاح "بمب ها" شدند دارید؟ و هر گونه کتاب دیگری در مورد شهروندان بی تقصیری که از گرسنگی تا سرحدّ مرگ رسیدند دارید؟

پاسخ او « نه » بود، از او مؤدبانه پرسیدم « چرا نه »

او گفت، « من نمی دانم »،

اکنون متوجه شدم که به وضوح این سوالات او را آزار می دهد.

در بیرون، راننده محلی من آماده بود تا خدماتش را برای من انجام دهد و مرا به اطراف شهر برای جستجوی ناحیه بمب های کاشته شده انفجاری ببرد. او فکر می کرد من اروپايی هستم. او گفت، « در پی مین های چینی یا روسی هستید...او نفس بلندی کشید، مکث چشمگیری کرد و توضیح داد: « خمر سرخ خوب نیست »

به جای مشغول کردن او در بحث های تاریخی، به سادگی ازاو پرسیدم: این شهر- سیم ریپ – دارای ۲۳۰ هزار ساکن است. آیا چیزی را تولید می کند؟

راننده یک لحظه با بی میلی تأمل کرد.

« اصلاً چرا ما باید هر چیزی را تولید کنیم؟ این ارزان تر است که ما کالا ار تایلند، چین، ویتنام وارد کنیم. خوب، مقداری کشاورزی در خارج از شهر وجود دارد...» او درست می گفت، چرا که چندین منبع را بررسی کردم. حتی و یکی وضعیت را بد یا بدون شرایط نامشخص توصیف می کند:

اقتصاد: توریسم (گردشگری) بخش بسیار مهمی از اقتصاد سیم ریپ است – در سال ۲۰۱۰ تخمین زده شد که بیش از ٪۵۰ از مشاغل مربوط به صنعت توریسم بوده است... تعداد زیادی از سازمانهای غیر دولتی و دیگر سازمانهای غیر انتفاعی در داخل و اطراف شهر سیم دیپ فعالیت و بهره برداری می کنند، و این سازمانها نقش مهمی در اقتصاد ایفا می کنند، و هم چنین به توسعه آن برای آینده کمک می کنند. هزاران نفر از مهاجران، این شهر را اقامت گاه خود می دانند و هم چنین تأثیر مهمی بر اقتصاد دارند...

سیم دیپ بطور کامل وابسته به غرب است؛ یک میلیون توریست از انگکور بازدید می کنند، اما هم چنین کارشناسانی هستند که به این جا می آیند تا به مردم محلی چگونگی اداره اجتماع شان را آموزش دهند، چگونه فکر کنند، و چگونه گذشته و زمان حال شان را درک کنند.

کل کشور وابسته به کمکهای خیریه یا اعانه است، و بیشرمانه متملّق هستند. به اکثر معلمان، روزنامه نگاران، هنرمندان گفته می شود آنچه را که باید تولید کنند، و به آنها گوشزد می کنند آنچه را که انتظار می رود بگویند. اکثر مردم در حال حاضر توانایی خود را برای ابراز نظر خودشان از دست داده اند.

 چیزی که من هرگز به راننده نگفتم این بود که بیش از 20 سال گذشته تقریبا کل کشور را تحت پوشش قرار داده بودم، یعنی از تمام گوشه و کنار بازدید کرده بودم، با قربانیان و سربازان سابق خمرسرخ، حتی با محافظان شخصی پول پوت صحبت کردم. من در میدانهای مین گذاری در نزدیکی ویتنام، و در مرز تایلند و خمرسرخ، و در معبد تابحال ناشناخته و بد طالع پریح ویهیر مشغول بکار بودم. در کامبوج، مانند رواندا، من می خواستم بفهمم چگونه این روایت غربی پا به عرصه وجود گذاشت، چگونه ساخته و پرداخته می شود، چگونه به آن قوت داده می شود، و در نهایت، چگونه آنرا دامن می زنند یا اهلی می کنند، چگونه این مدیریت بر مغز مردم در سراسر جهان انجام می گیرد.

زمانیکه در سال ۲۰۱۴ ، از یک پاسگاه فرمانده سابق، به نام تا موک (یکی از طرفداران نزدیک پول پوت که بعداً از جنبش خمرسرخ برید) که دوست من بود، در اعماق جنگل ملاقات می کردم – یک وکیل برجسته بین المللی، کریستوفر بلک من – با گزارش من همکاری کرد، اساسا چیز هایی را تأیید کرد که بسیاری از قربانیان در کامبوج قبلاً به من گفته بودند:

« دادگاه های جنایات جنگی تحت رهبری سازمان ملل متحد از رهبران خمرسرخ، نشان می دهد که دادگاه هایی طراحی شده اند که یک بار دیگر به عنوان کمونیستهای شرور را تهدید می کنند، و آنها را برای میلیونها کامبوجی که توسط بمب گذاریهای آمریکائی در کامبوج کشته شدند محاکمه می کنند. آنچه جهان نیاز دارد، محاکمه رهبران و افسران آمریکائی برای جنایات جنگی، برای بمب باران خوشه ای (کارپت بامبینگ) ویتنام، لائوس، و کانبوج است. (ما دادگاه جنایات جنگی برترانراسل را در سالهای ۱۹۷۰  داشتیم، اما نتوانست حکم های خود را به مرحله اجرا درآورد). »

سن رئونگ، یک فرد امنیتی سابق آقای تو مک، تأیید کرد که همه این تبلیغات گوش خراش در مورد اینکه « کمونیستها توسط خمرسرخ قتل و عام شدند » مطلقا بی معنی ست: « این واقعاً در مورد ایده ئولوژی نبود...ما خیلی در مورد آن نمی فهمیدیم. به عنوان مثال، من خیلی از آمریکائی ها عصبانی بودم. من در سن ۱۷ سالگی یک سرباز شدم. دوستانم نیز از آمریکائی ها بسیار عصبانی و متنفر بودند. آنها به خمرسرخ پیوستند تا با آمریکائی ها بخصوص با دیکتاتور دست نشانده شان، لون نول در پنوم پن بجنگند. » اگر قتل صورت گرفت؛ آیا مردم در دوره حاکمیت خمرسرخ می میرند؟ اما البته! اما، این نسبت ها کاملا متفاوت بود: بسیاری به علت بمب باران ها و گرسنگی جان خود را از دست دادند، که متعاقب آن تغییر مکان دادن دهقانان ادامه یافت. در میدان به اصطلاح "کشتار"، ۲۰ هزار قبر یافت شد. این تعداد بسیار زیاد است این واقعاً وحشتناک است. اما، به ما گفته بودند که یک میلیون و هفتصد هزار نفر از مردم کامبوج جان باختند. این اعداد به نوعی مطابقت ندارند. بمب افکن های بی – ۵۲ بطور غیر قابل مقایسه ای مرگبار تر از تفنگ های خمر سرخ بودند.

پس از تقریباً یک چهارم قرن، من متقاعد شدم که از زمانی که من برای اولین بار در مورد کامبوج نوشتم، جامعه جهانی بطور کامل و غیر قابل بازگشتی توسط کلیشه ها و کلمات مبتذل و دروغ از رسانه های اصلی و اکادمیک غربی بدست می آید، بیان شده است.

وقت آن رسیده است که چند واقعیت و شهادت را که من در گذشته جمع آوری کرده ام، بازبینی کنیم. بعضی از آنها هم اکنون در کتاب من، « افشای دروغ های امپراتوری » موجودند. پس از یکی از بازدیده های فوق الذکر اس-۲۱ من نوشتم:

« پس از اخراج خمر سرخ از پنوم پن توسط ویتنام (بخوانید رویزیونیستهای ویتنامی – مترجم) در سال ۱۹۷۸ ، این مرکز شکنجه توسط ویتنام و آلمان شرقی به عنوان "موزه نسل کشی" تبدیل شد، که از تجارب شان در راه اندازی موزه آشویتس در لهستان استفاده می کردند. آنها سلول های بازجویی (که قبلا کلاس های درس بود) با کف زمین خونین، غل و زنجیر و هم چنین دستگاه های قدیمی برای شوک الکتریکی را دست نخورده نگه داشتند. هزاران عکس سیاه و سفید از زندانیان بطور ترسناکی که به ویزیتور ها خیره شدند، چشم های شان وحشت و تسلیم را نشان می دهند.

برخی از وحشتناک ترین تصاویر توسط ون نات، یک نقاش و زندانی سابق اس-۲۱ ایجاد شده، او یکی از معدود افرادی بود که به دلیل استعداد و توانائی خود برای به تصویر درآوردن پیکر پول پوت و دیگر مقامات مسئول مرکز بازجویی، موفق به زنده ماندن شد. بعد از حمله ویتنامی ها، ون نات بد ترین خاطرات را بر روی پارچه های کرباسی انتقال داد، بربریت و بی رحمی دیوانه وار بازجویان را به تصویر کشید – مادری که نوزادش مقابل چشم او ترور می شود، مردی که ناخن هایش توسط گاز انبر کشیده می شود، یک زنی که نوک پستانهایش را قطع می کنند.

اما، ون نات، در یک گفتگو که تقریباً ده سال قبل داشتیم، ادعا می کند که خمرسرخ در طول حاکمیت اش حدود ۲۰۰ هزار نفر را کشت، تعدادی که در کتابش " تصویری از زندان کامبوج: یک سال در اس-۲۱ خمر سرخ (مطبوعات سفید لوتوس)"*. و در میان بازماندگان خمر سرخ، توافق عامی وجود دارد که اکثریت مردم مردند نه به خاطر ایده ئولوژی کمونیستی و نه به خاطر دستور مستقیم از پنوم پن برای نابودی میلیونها نفر، بلکه به دلیل افسران و کادرهای محلی در استان هایی که به سر می بردند سر به دیوانگی زدند و شروع به انتقام شخصی در شهرهای تبعیدی و "نخبگان" که آنها را مقصر برای هر دو بمباران وحشیانه آمریکائی ها در گذشته و برای حمایت از دیکتاتوری فساد و وحشیانه طرفدار غرب از لون نول می دانستند. »

از زمانیکه من با آقای ون نات برای صحبت نشستم، بیش از ۲۰ سال می گذرد و پس از آن ما یک سری مذاکرات طولانی و صادقانه داشتیم.

من با بسیاری از مردم در کامبوج صحبت کردم، از فقیر ترین دهقان گرفته تا همسر نخست وزیر، هان سن، در داخل کاخ سلطنتی در پنوم پن.

شهادت هایی که من را درمورد اشتباهات کلی روایت رسمی متقاعد کردند، منحصرا از مردم کامبوج نبود، بلکه این اطلاعات هم از قربانیان این فاجعه و هم از کسانی که عامل چنین جنایاتی بودند، بدست آمد. در یک لحظه من متوجه شدم که روایت رسمی فقط برای افکار عمومی طراحی شده است: این وضعیت طوری ست که حتی خود اید ئولوگ های غربی نیز به آن اعتقاد ندارند. به عنوان مثال، در سال ۲۰۰۶ ، من تمام بعد از ظهر را در مورد این موضوع طی سفر طولانی کار به پنوم پن با مقام بلند پایه اتحادیه اروپا بحث کردم. او هرگز نمی خواست شناسائی شود، (او صراحتا می گفت که اگر نام او تحت چنین اظهار اتی ظاهر شود، این به معنی پایان مقام شغلی او خواهد بود)، اما او از من خواست تا شهادت او را تحت نام ناشناس استفاده کنم:

« آیا خمر سرخ بیش از یک میلیون از مردم کامبوج را به قتل رساند؟ این غیر ممکن است! آنها هرگز ظرفیت یا توانائی کشتن این تعداد عظیم از مردم را نداشتند. مطمئنا بین یک تا دو میلیون نفر در بین سال های ۱۹۶۹  تا ۱۹۷۸  جان خود را از دست دادند، اما از این تعداد بیش از ۵۰۰ هزار نفر شامل کسانی هستند  که توسط بمب بارانهای خوشه ای (کارپت بامبینگ) ایالات متحده قبل از به قدرت رسیدن خمر سرخ به قتل رسیده بودند...سپس بیشتر مردم به علت گرسنگی و بیماری جان باختند. علاوه براین، کشتارهای وحشتناک به دلیل ایده ئولوژی کمونیستی خمر سرخ رخ نداد. و هرگز در آن سطح نبود. بمب باران های خوشه ای (کارپت بامبینگ) ایالات متحده و دیکتاتوری وحشیانه لون نول که بطور کامل توسط غرب حمایت می شد، مرم محلی را در برابر یک دیگ قرار داد. این کشتارها به خاطر انتقام صورت می گرفت، نه اینکه به خاطر اساس ایده ئولوژیک انجام می گرفت. دهقانان از بمبارانهای خوشه ای توسط بمب افکن های بی – ۵۲  از ترس و وحشت روانی شده بودند و درست فکر نمی کردند. بسیاری از آنها تحت شکنجه، قتل عام و ناپدید شدن در طول سلطنت لون نول قرار گرفتند. روستائیان از ساکنین شهر ها نفرت داشتند، آنها را به خاطر همه بدبختی ها و وحشت هایی که مجبور به تحمل آن بودند، و هم چنین برای سازش و همکاری با خارجی ها، مقصر می دانستند. و اکثر سربازان و کادرهای خمر سرخ از حومه شهر ها بودند. »

در نتیجه این سیاست، حد اقل ۱.۵ میلیون نفر از مردم کامبوج جان باختند. این نسل کشی نه در نتیجه برخی موهوماتی مثل، « نسل کشی کمونیستی »، بلکه به خاطر سیاستهای منحصر به فرد تروریسم که غرب در سراسر جهان با تخریب همه جانبه اعمال کرده است – که یک سیاست طراحی شده ایست برای جلوگیری از پیروزی جنبشهای کمونیستی در انتخابات و انقلابات؛ یک سیاستی که هم اکنون ۱۰ ها میلیون نفر را در سراسر جهان کشته است، اما به ویژه در آسیا و آمریکای لاتین.

در حال حاضر عمده مشاغل (که با دستمزد بسیار بالاست) روشنفکران کامبوج، و هم چنین ناشران کتاب، کتاب فروشان، معلمان، روزنامه نگاران و راهنمای تور، حفظ روایت رسمی غربی در مورد گذشته کشورشان است.

ترویج و ترفیع تفسیر واشنگتن از « قتل عام خمر سرخ » کسب و کار عظیمی ست، در حالیکه افشا نسل کشی واقعی که توسط ایالات متحده و متحد ین آن در کامبوج و سراسر جنوب شرقی و شمال آسیا صورت می گیرد، چیزی ست که به هیچ وجه مبلغی برای آن پرداخت نمی شود و می تواند به راحتی زندگی و شغل افشا کننده را نابود کند، یعنی یک نفر را از کار کاملا بیکار کند یا بدتر.

گردشگری توده ای میلیونها نفر از افرادی که قبلا تلقین شده اند، آموزش داده شده می شوند، که برای داستانهای مهیج و ترسناک آثار تاریخی نسل کشی آماده باشند. در کامبوج، این ویزیتور ها با هزاران نفر راهنما برخورد می کنند که مایلند با هزینه رایگان جزئیات بیشتر و داستانهای از پیش تأیید شده را توضیح دهند.

این شرایط هیچ وقت تغییر نخواهد کرد.

حقیقت را می توان دور از آثار و موزه ها یافت. این حقیقت در جنگل ها پنهان است، در روستاهای محقر و خاضع در سراسر کشور، و در نزدیکی مرز با ویتنام پنهان است.

آنجا مردم همه چیز را می دانند و مایل به صحبت هستند. اما، اخیرا به نظر می رسد هیچ کس مایل به گوش دادن به آنها نیست.

آندره ولتچک، فیلسوف، رمان نویس، فیلم ساز و روزنامه نگار تحقیقی است. او در ده ها کشور جنگ و درگیری را پوشش داده است. سه عدد از آخرین کتابهای او، ادای احترام به « انقلاب سوسیالیستی اکتبر بزرگ »، یک رمان انقلابی "سپیده دم" و یکی از پر فروش ترین کا رفیکشن او: « افشا دروغ های امپراتوری » است. نام برخی از کتابها او در اینجا، دیدبان شروع بازی شترنج (گامبیت) در رواندا، مستند سازی پیش گامانه خود در مور رواندا و جمهوری دمکراتیک کنگو و گفتگوی او در فیلم با نوم چامسکی « در مورد  تروریسم غربی ». ولتچک در حال حاضر در شرق آسیا و خاور میانه ساکن است و هم چنان به فعالیت در سراسر جهان مشغول است. همه تصاویر در این مقاله از نویسنده است.

مبع اصلی این مقاله تحقیقات جهانی ست.

توسط آندره ولتچک، ۵ دسامبر ۲۰۱۷ ، مرکز تحقیقاتی

ویدئوها


متن کامل صحبت‌های سپیده قلیان از زندان قرچک

سروده‌ها و بیانات مترقی و انقلابی

  • مادر مصطفی کریم بیگی سخن میگوید: Open or Close
    مادر مصطفی کریم بیگی سخن میگوید:
    ‏٣٧ سال پيش با وجود مصطفايم مادر شدم ، هيچ نميدانستم مادر شدنم عجين شده با چنين روزهاي پر دردي ، هيچ نميدانستم ٢٦ سال بعد بايد كوچه به كوچه دنبال فرزندم بگردم و در سردخانه اي در جنوب شهر شناسايي اش كنم ، هيچ نميدانستم روزي در دادگاه بايد مقابل قاضي بنشينم بگويم.
    ‏چون يك مادرم چنين و چنان كردم ،تولد مصطفي و مسير زندگي اش از من زن ديگري ، مادر ديگري و انسان ديگري ساخت و چه خوب كه من با وجود مصطفي مادر شدم. 
    مصطفي دليلي شد تا در خودم زن ديگري را كشف كنم كه ميتواند تا انتهاي مبارزه با ظلم برود ،تهديد بشود و اسيب ببيند اما همچنان دادخواه بماند.
    ‏من آن زن ديگر را با تمام رنج هايش دوست ميدارم زيرا هديه مصطفي به من است كه با تولدش و مسير زندگي اش به من هديه كرد 
    پسرم تولدت مبارك 
    ٢١ ارديبهشت ١٣٩٩
    مادرت شهناز
  • از مرگان فریمن Open or Close

    مرگان فریمن:
    در حال حاضر در ۱۷۹ کشوری که درگیر ویروس کرونا هستند از ۵۰ خدای مختلف درخواست کمک میشه ولی تا به حال از هیچ کدام از خداها کمک نیامده.
    ولی وقتی که علم واکسن آن را پیدا کند هر کس از خدای خود تشکر می‌کند.

  • سروده‌ای از احمد شاملو Open or Close

    یاران ناشناخته ام

    یاران ناشناخته ام
    چون اختران سوخته
    چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
    که گفتی
    دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
    ***
    آنگاه، من، که بودم
    جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
    چنگ زهم گسیخته زه را
    یک سو نهادم
    فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
    گشتم میان کوچه مردم
    این بانگ با لبان شررافشان:

    آهای !
    از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
    خون را به سنگفرش ببینید! …
    این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
    کاینگونه می تپد دل خورشید
    در قطره های آن
    ***
    بادی شتابناک گذر کرد
    بر خفتگان خاک،
    افکند آشیانه متروک زاغ را
    از شاخه برهنه انجیر پیر باغ …

    خورشید زنده است !
    آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
    من
    روشن تر،
    پر خشم تر،
    پر ضربه تر شنیده ام از پیش…

    از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
    از پشت شیشه ها
    به خیابان نظر کنید !
    از پشت شیشه ها …..
    ***
    نو برگ های خورشید
    بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
    فانوس های شوخ ستاره
    آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب …
    ***
    من بازگشتم از راه،
    جانم همه امید
    قلبم همه تپش .
    چنگ ز هم گسیخته زه را
    زه بستم
    پای دریچه،
    بنشستم
    و ازنغمه ئی
    جام لبان سرد شهیدان کوچه را
    با نوشخند فتح
    شکستم :

    آهای !
    این صبحگاه است گوئی به سنگفرش
    که اینگونه می تپد دل خورشید
    در قطره های آن …

    از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید
    خون را به سنگفرش ببینید !
    خون را به سنگفرش بینید !
    خون را به سنگفرش  ….

                                                احمد شاملو

  • سروده‌ای از فروغ فرخزاد Open or Close

    آیه‌های زمینی

    آنگاه
    خورشید سرد شد
    و برکت از زمین ها رفت
    ‪ ‬

    سبزه ها به صحراها خشکیدند
    و ماهیان به دریاها خشکیدند
    و خاک مردگانش را
    زان پس به خود نپذیرفت


    شب در تمام پنجره های پریده رنگ
    مانند یک تصور مشکوک
    پیوسته در تراکم و طغیان بود
    و راهها ادامهء خود را
    در تیرگی رها کردند


    دیگر کسی به  عشق نیندیشید
    دیگر کسی به فتح نیندیشید
    و هیچکس
    دیگر به هیچ چیز نیندیشید


    در غارهای تنهائی
    بیهودگی به دنیا آمد
    خون بوی بنگ و افیون میداد
    زنهای باردار
    نوزادهای بی سر زائیدند
    و گاهواره ها از شرم
    به گورها پناه آوردند


    چه روزگار تلخ و سیاهی
    نان ، نیروی شگفت رسالت را
    مغلوب کرده بود
    پیغمبران گرسنه و مفلوک
    از وعده  گاههای الهی گریختند
    و بره های گمشدهء عیسی
    دیگر صدای هی هی چوپانی را
    در بهت دشتها نشنیدند
    ‪ ‬

    در دیدگان آینه ها گوئی
    حرکات و رنگها و تصاویر
    وارونه منعکس میگشت
    و بر فراز سر دلقکان پست
    و چهرهء وقیح فواحش
    یک هالهء مقدس نورانی
    مانند چتر مشتعلی میسوخت


    مرداب های الکل
    با آن بخارهای گس مسموم
    انبوه بی تحرک روشنفکران را
    به ژرفای خویش کشیدند
    و موشهای موذی
    اوراق زرنگار کتب را
    در گنجه های کهنه جویدند
    خورشید مرده بود
    خورشید مرده بود ، و فردا
    در ذهن کودکان
    مفهوم گنگ گمشده ای داشت
    ‪ ‬

    آنها غرابت این لفظ کهنه را
    در مشق های خود
    بالکهء درشت سیاهی
    تصویر مینمودند
    ‪ ‬

    مردم ،
    گروه ساقط مردم
    دلمرده و تکیده و مبهوت
    در زیر بار شوم جسدهاشان
    از غربتی به غربت دیگر میرفتند
    و میل دردناک جنایت
    در دستهایشان متورم میشد
    ‪ ‬

    گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی
    این اجتماع ساکت بیجان را
    یکباره از درون متلاشی میکرد
    آنها به هم هجوم میآوردند
    مردان گلوی یکدیگر را
    با کارد میدریدند
    و در میان بستری از خون
    با دختران نابالغ
    همخوابه میشدند
    ‪ ‬

    پیوسته در مراسم اعدام
    وقتی طناب دار
    چشمان پر تشنج محکومی را
    از کاسه با فشار به بیرون  میریخت
    آنها به خود میرفتند
    و از تصور شهوتناکی
    اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
    اما همیشه در حواشی میدان ها
    این جانبان کوچک را میدیدی
    که ایستاده اند
    و خیره گشته اند
    به ریزش مداوم فواره های آب


    شاید هنوز هم
    در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد
    یک چیز نیم زندهء مغشوش
    بر جای مانده بود
    که در تلاش بی رمقش میخواست
    ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها


    شاید ، ولی چه خالی بی پایانی
    خورشید مرده بود
    و هیچکس نمیدانست
    که نام آن کبوتر غمگین
    کز قلبها گریخته ، ایمانست


    آه ، ای صدای زندانی
    آیا شکوه یأس تو هرگز
    از هیچ سوی این شب منفور
    نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟
    آه ، ای صدای زندانی
    ای آخرین صدای صداها...

  • سروده‌ای از علی رسولی Open or Close

    سرود ملی را نمیخوانم
    امروز روز جمهوری است
    و پرچم‌های استقلال
        همه جا پیداست
    رئیس جمهور خوش بخت است
    پر نگاهش تمام سربازهای دنیا رژم می‌روند.
    تمام کلاه‌خودها مقدسند.

    امروز روز جمهوری‌است
    و من
    مانند همیشه
    به جست و جوی کار برخاسته‌ام
    سرمائی در تنم دارم
    و زندگی واژه‌ای‌ست سخت
    که شیده‌های خسته‌ی برخاستنم
        را رنگ بخشیده است.

    سال‌هاست
    با دست‌های زخمی‌ام
    زمین را می‌آزمایم
    تا در پس هر غروب غمگین
    عرق پیشانی‌ام تندیس فردا شود.

    امروز روز جمهوری است
    رئیس جمهور خوش بخت است
    در نگاهش تمام سربازهای دنیا رژه می‌روند.
    من میان پرچم‌های در اهتزار
    گرسنگی را فریاد می‌زنم.

    من سرود ملی را بلد نیستم
    سرود من نوائی‌ست بی وطن
    و قلبش با کودکان دورترین جغرافیاست.

    امروز روز جمهوری است
    در هیچ کارخانه و معدنی
    کارفرمائی مدح نمی‌شود.
    چهره‌ی قهرمانی
        که دستور کشتار داده است.
    بر دیوار هیچ خانه‌ی سردی نیست.

    من سرود ملی را بلد نیستم
    من سرود ملی را نمی‌خوانم.

                     سراینده: علی رسولی

  • سروده‌ای از سهراب سپهری Open or Close

    زندگی ذره كاهیست ، كه كوه‌اش كردیم
    زندگی نام نکویی ست كه خارش كردیم


    زندگی نیست بجز نم نم باران بهار ،
    زندگی نیست بجز دیدن یار ،

    زندگی نیست بجز عشق ،
    بجز حرف محبت به كسی ،

    ورنه هر خار و خسی ،
    زندگی كرده بسی ،

    زندگی تجربه تلخ فراوان دارد ،
    دو سه تا كوچه و پس كوچه 
    و اندازه ی یك عمر بیابان دارد .

    ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
    در این فرصت کم ؟! ...

  • از نیچه Open or Close

    از کسی که کتابخانه دارد و کتاب‌های زیادی می‌خواند نباید هراسید. از کسی باید ترسید که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می‌پندارد ولی هرکز آن را نخوانده است...!!

    (نیچه)

معرفی کتاب

نرگس (دختر کارگر) -  داستان


 انسان در سیستم تفکر اسلامی


 شیوه تولید آسیائی و ساختار اقتصادی جامعه ایران


 تحریف تروتسکیستی رویدادهای تاریخی


سیمای دیگری از استالین - ترجمه


 گرگ‌ها و انسان‌ها -  داستان


 تغییرات اجتماعی و نطام خانواده در ایران


  مزدک، خدا و اهریمن - داستان


حقوق زن در ایران

Go to top

انقلاب قهرآمیز علیه رژیم سرمایه‌داری ایران و در پی آن ساختمان سوسیالیسم و دیکتاتوری پرولتاریا در راه است. آماده شویم!